۷

سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان - قسمت اول

سفرنامه و لبنان گردی

سفرنامه زیر خاطرات یکی از جوانان هموطن است که به لبنان علاقه مند می شود. برای رفتن به لبنان زبان عربی خود را تقویت می کند و در نهایت به تنهایی سفر کرده و به لبنان سفر می کند. علاوه بر تجربه زیبای سفر، نگاه موشکافانه ایشان قابل تامل است. وی در یک سفر کوتاه نکات زیادی را متوجه شده و زندگی در لبنان را تا حدودی تجربه کرده است. در ادامه مطلب، سفرنامه ایشان بدون دخل و تصرف آمده است.

Sincere Mashhadi

بسم الله الرحمن الرحیم
به جای مقدمه

با این که سال 1388 سفر کوتاه یک روزه ای از دمشق به بیروت داشتم اما چیز زیادی از لبنان و حزب الله نمی دونستم. سال 1389 روی کیوسک روزنامه فروشی یک مجله توجهم رو به خودش جلب کرد، یه CD مولتی مدیا از زندگی و فعالیت های امام موسی صدر ضمیمه اون مجله بود. اولین بار بود که اسم این شخصیت رو می شنیدم. مطالب داخل سی دی رو کامل مطالعه کردم و دلبسته امام صدر (اعاده الله بخیر و رفیقیه) شدم. سال های 1390 و 1392 شبکه آی فیلم فصل های 1 و 2 سریال الغالبون رو پخش کرد که باعث علاقه مندی و آشنایی بیشتر من با لبنان و حزب الله شد؛ در این ایام با وبلاگ آقای علوی آشنا شدم و پیگیر نوشته هاشون درباره ی لبنان؛ خوندن مطالب باعث میشد شوقم برای سفر به لبنان بیشتر بشه و بعضی وقت ها سؤالاتی رو که تو سایتشون پیدا نمی کردم ازشون می پرسیدم. کتاب های مختلفی رو درباره لبنان و حزب الله مطالعه می کردم و سخنرانی های جناب سید حسن نصرالله (حفظه الله) رو با زیر نویس انگلیسی از سایت المنار دانلود میکردم. به قدری بعضی از این کلیپ ها رو میدیدم که کلمات سید رو کامل از بر میشدم. دلم میخواست بدون زیرنویس و به طور کامل سخنرانی جناب نصرالله رو متوجه بشم.
سال 1393 برای زیارت اربعین به عراق مشرف شدم. کاروان های لبنانی زیادی در مسیر بودن. خیلی دوست داشتم با یکیشون صحبت کنم و ارتباط بگیرم اما چون مکالمه ام قوی نبود، اعتماد به نفس کافی نداشتم!
زمستون 1393 با یکی از اساتید دانشگاه که به چند زبان از جمله عربی و لهجه لبنانی مسلط هستن آشنا شدم. چند جلسه پیش ایشون رفتم و مشاوره گرفتم. کتاب هایی رو معرفی کردن برای یادگیری فصیح؛ برای تهیه کتابی به سازمان حج رفته بودم، اونجا یه کتاب برای یادگیری لهجه لبنانی و سوری به چشمم خورد و خریدمش. اولین کتابی بود که میدیدم لهجه لبنانی رو به صورت تطبیقی با فصیح و همراه با قواعد یاد میده و نویسنده اش سال ها در دمشق زندگی کرده. شروع به یادگیری کردم.
تابستون 1394 برای اولین بار چند برنامه رو گوشی نصب کردم و وارد دنیای مجازی شدم. در این برنامه ها با افراد مختلفی از عراق و لبنان چت می کردم که باعث تقویت زبانم میشد. شهریور ماه به مشهد سفر کردم. یه دفعه که به حرم مشرف شده بودم 2 تا جوون اومدن کنارم نشستن، از چهره شون متوجه شدم لبنانی هستن! با یکیشون (عباس) سر صحبت رو باز کردم، درباره ی سفرم به بیروت، حضرت آقا و ...صحبت کردیم. یه تسبیح بهش هدیه دادم که از هسته ی زیتون درست کرده بودم اون هم درّ نجفش رو بهم هدیه داد. بعد از نماز موقع خوندن دعای سلامتی امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دیدم سرپا ایستادن و مثل احترام نظامی رو به قبله دعا رو خوندن که خیلی برام دلنشین بود و تحت تأثیر قرار گرفتم. شماره تلفن هم دیگه رو یادداشت کردیم، چند عکس یادگاری گرفتیم و خداحافظی کردیم.
(پ.ن بعدا متوجه شدم که از اعضای حزب الله بودن برای دوره ی نظامی به ایران اومده بودن.)
از این آشنایی خیلی خوشحال بودم و چند وقت یک بار حالی از هم می پرسیدیم و صحبت می کردیم. بعدها با چند نفر دیگه هم آشنا شدم. مثلا پیاده روی اربعین سال 1394 با یکی از دوستان شهید مدافع حرم حسین محمد حسین ارتباط گرفتم. این آشنایی باعث علاقه شدیدم به شهید بزرگوار، ترجمه ی وصیتنامه و ایجاد کانالی ویدیوئی به اسمشون در اینترنت شد.

سفر به لبنان

سفر به لبنان با هزینه شخصی به دلیل قیمت بالای اجاره هتل ها و خورد و خوراک برام غیر ممکن بود. یکی از دوستانی که با هم در ارتباط بودیم چندبار برای سفر به لبنان ازم دعوت کرده بود. برای 7 تیر ماه 1396 بلیط گرفتم. اما چند روز قبل از سفر تماس گرفت و گفت به دلایلی نمی تونه میزبانم باشه. با عباس (دوستی که در مشهد با هم آشنا شده بودیم) تماس گرفتم اون هم گفت که الان سوریه است و نمیتونه من رو ببینه اما قرار شد آدرس یه هتل ارزون قیمت رو در بعلبک برام بفرسته. دیگه مطمئن شده بودم که باید از جیبم خرج کنم! از یه طرف دلم نمی اومد سفرم رو لغو کنم، از طرف دیگه هزینه ها در لبنان خیلی بالا بود. 187 هزار لیره بیشتر نداشتم، 300 دولار هم، ارز مسافرتی گرفتم. روز اول
اوایل بامداد به فرودگاه رسیدم تو مسیر سفرنامه ی آقای ظابطیان به لبنان رو میخوندم؛ راستش کمی استرس داشتم که چطور گلیم خودم رو تو کشور غریب تک و تنها از آب بیرون بکشم.
منتظر باز شدن کانتر برای دریافت کارت پرواز بودم. به عباس پیام دادم داداش چی شد قرار بود آدرس یه جای ارزون قیمت تو بعلبک رو برام بفرستی. پرسید تمام ایام سفر (7روز) رو میخوام تو بعلبک بمونم یا نه. گفتم به احتمال زیاد بله اگه جوّ بعلبک رو دوست داشتم اونجا میمونم، دوست دارم نزدیک حرم سیده خوله بنت الحسین (سلام الله علیهما) باشم.
پیام فرستاد: " هتلی بعد از دوراهی بریتال نرسیده به بعلبک هستش که شبی 50000 لیره لبنانی میگیره و وابسته به کمیته امداده. برای اومدن به بعلبک هم باید تاکسی بگیری برای مشرفیه (خیابون سفارت کویت) 10 یا 20 دولار میگیرن بیشتر نده! اون جا سوار ون شو برای بعلبک، کرایه اش 5000 لیره است.
تشکر کردم ازش. تو دلم میگفتم خدایا کمک کن این سفر با کمترین هزینه و بیشترین بهره مادی و معنوی همراه باشه. مدام آیه «و من یتوکل علی الله فهو حسبه ...» رو میخوندم تا کمی آروم بشم. نیم ساعت قبل از دریافت کارت پرواز عباس پیام فرستاد: " دادش رسیدی بعلبک نرو هتل، تو حرم سیده خوله (سلام الله علیها) بمون شب میام دنبالت؛ تا وقتی من خونه هستم مهمون منی."
خیلی خوشحال شدم و ازش کلی تشکر کردم. تو صف دریافت کارت پرواز از یه آقای میانسالی به نام حمیّه پرسیدم چطور میتونم به مشرفیه برم. پرسید کجا میخوام برم، گفتم بعلبک. گفت که با هم، هم مسیریم و اگه بخوام می تونم همراهش برم.
کمی قبل از نشستن هواپیما در فرودگاه بیروت یکی از مهماندار ها کارت های ورود رو که باهاش تا یک ماه میشه در لبنان اقامت داشت بین مسافرا پخش کرد. سریع پر کردمش و بعد از ورود به فرودگاه بیروت بدون معطلی پاسپورتم مهر خورد. آقای حمیّه رو دوباره دیدم با هم به بیرون فرودگاه رفتیم این دفعه فارسی باهام صحبت کرد! می گفت تاجر مواد غذائیه و زیاد به ایران سفر می کنه و فارسی رو خودآموز یادگرفته. هوای بیروت شرجی و گرم بود، اما دلنشین. هنوز باورم نمی شد بیروتم، تا حالا این همه لبنانی یه جا ندیده بودم! 
laugh تو دلم می گفتم دنیا چقدر کوچیکه. حدود یه ربع وایستادیم تا پسر آقای حمیه با ماشینش به دنبالمون اومد و ما رو تا مشرفیه رسوند. پسره حدود 30 سالش بود و شلوارک پوشده بود. سوار ون شدیم؛ به شدت داغون و زوار در رفته بود. جلو یه افسر ارتشی نشسته بود، وسط یه خانواده پرجمعیت سوری و عقب هم ما دو نفر.
تا چند کیلومتر اول دو طرف جاده طبیعت سرسبزی داشت. روستا های زیادی پشت سر هم قرار داشتن. از پوشش و یا بنر و تابلوهایی که نصب شده بود می شد حدس زد اون روستا از کدوم طایفه است. مثلا یه جا مرد ها شلوار هایی شبیه شلوار کردی ما پوشیده بودن، این پوشش مخصوص درزی هاست. کنار بعضی روستاها عکس سعد حریری
sad زده شده بود و کنار بعضی دیگه عکس های جناب نبیه بری یا میشل عون. سعی می کردم حتی المقدور به تابلو های تبلیغاتی کنار جاده نگاه نکنم چون وضع مناسبی نداشتن و عکس خانم های منشوری و مسئله دار روشون چاپ شده بود! البته هرچی به بعلبک نزدیک میشدیم اون تابلو ها هم کمتر میشدن و از یه جایی به بعد دیگه وجود نداشتن. وجود صندوق صدقات کمیته امداد در کنار جاده هم خیلی برام جالب بود حس می کردم تو ایرانم! در استان بقاع در جاده ای (دقیقا نمیدونم کجا) دو تا میدون نزدیک به هم وجود داشت؛ یک ستون چهار وجهی وسطش بود. در چهار طرف آرم جمهوری اسلامی ایران قرار داشت. در هر طرف هم عکس های سید حسن نصرالله، شهید سید عباس موسوی، امام خمینی (قده) و امام خامنه ای(دام ظله الوارف) و سخنی کوتاه از بیاناتشون نصب شده بود. بالای میدان هم نوشته شده بود "شکرا ایران". بعدا دوستم بهم گفت که اون جاده رو ایران توسعه داده و بازسازی کرده.
بعد از شتوره آقای حمیه پیاده شد، کرایه من رو هم حساب کرد و به راننده سفارش کرد که من رو حتما جلوی مقام سیده خوله (سلام الله علیها) پیاده کنه. خیلی شرمنده اش شدم و تشکر کردم، شماره اش رو هم داد تا اگه به چیزی نیاز داشتم باهاش تماس بگیرم. (عکس پروفایلش، خودشه کنار 33 پل اصفهان
smiley)


 

حوالی ساعت 11 به بعلبک رسیدم و کنار حرم پیاده شدم. راستش تصور نمی کردم موقعیت حرم این شکلی باشه، آخه با اون چیزی که تو سریال وفا دیده بودم فرق می کرد. اگه یادتون باشه سکانس پایانی تو حرم بود.

جلوی در یه کیوسک نگهبانی بود، چمدونم رو حسابی بررسی کرد و پرسید اهل کجا هستم. از پله ها پایین رفتم، کنار پله ها صندوق کمک به مقاومت قرار داشت که به شکل گلوله بود.
چمدون رو تحویل کفشداری دادم، زیارت کردم و نماز ظهر رو خوندم یه گوشه نشستم و مداحی "انا خولة" حاج باسم الکربلائی و "أنت للأحرار قدوة یا بنة المذبوحة خولة" اثر مداح لبنانی سید حجازی حجازی رو گوش کردم. حس و حالم شبیه ایامی بود که مشرف به زیارت حرمین شریفین در سوریه شده بودم. خیلی از جوون ها و حتی بعضی میانسال ها با شلوارک به زیارت میومدن. مثل این که پوشیدن شلوارک تو خیابون مرسومه اون جا! خیلی گشنه ام بود به رستورانی که چسبیده به حرم بود رفتم کبّه سفارش دادم، یه سس سیاه رنگ و ترشی هم کنارش آورد که نمی دونم اسمش چی بود.

خوشمزه تر از اون کبه ای بود که قبلا در مشهد خورده بودم 3 تیکه کبه به اضافه ی 2 بطری آب شد 11000 لیره = 28600 تومان. به حرم برگشتم. سمت راست اول ورودی خانم ها بود بعد آقایون؛ مقابلش هم فروشگاه مواد خوراکی، محصولات فرهنگی و هدایا قرار داشت. یه مداحی خیلی قشنگی رو هم مدام پخش می کردن : (یروون بأنک مطلع لیلة الجمعة). به فروشگاه رفتم کتاب تاریخچه بعلبک و یه سی دی مداحی خریدم شد 20000 لیره یعنی 52000 تومان.
داخل حرم وای فای رو روشن کردم اتفاقی یه شبکه به اسم آلفا (که حدس میزنم برای اپراتور تلفن همراه آلفا بود) رو پیدا کردم و وصل شدم عباس پیام داده بود کجام. گفتم حرمم و به نت ثابت دسترسی ندارم. گفت که همونجا بمونم، ساعت 7 دنبالم میاد.
تقریبا 24 ساعت میشد که نخوابیده بودم دیدم چند نفر هم خوابیدن و کسی بیدارشون نمی کنه، من هم یه گوشه رفتم و خوابیدم!

دم دمای اذان مغرب از خواب بلند شدم برای تجدید وضو به سرویس بهداشتی حرم رفتم. (سرویس خیلی ترتمیز بود و مدام تمیزش میکردن، کاش مسؤولین بعضی امامزاده ها و مساجد ما هم یادبگیرن sad
برگشتنی عباس رو دیدم. سلام و احوالپرسی کردیم و به سبک عراقی های عزیز، سه بار از یه طرف صورت با هم روبوسی کردیم smiley . پرسید که چطور اومدم و سفرم چطور بود.
بعد گفت: "تازه رفته بودم مأموریت، شانس تو به مناسبت عید فطر بهم مرخصی دادن و تا وقتی خونه هستم در خدمتتم."
نماز جماعت رو خوندیم و با پسرعمه عباس که پدرش سوری بود به سمت روستاشون در نزدیکی بعلبک حرکت کردیم.
تو مسیر کنار جاده توقف کردیم و عباس از نان و شیرینی فروشی ای که اسمش شمسین CHAMSINÉ بود پیراشکی موزی شکلاتی خرید که حتما پیشنهاد می کنم مسیرتون اون سمت افتاد امتحانش کنید! بعد پرسید شاورما دوست دارم یا نه. گفتم منظورت کباب ترکی هست؟ گفت دو نوع شاورما داریم لبنانی و ترکی، اونی که رو سیخ درستش می کنن ترکیه. من لبنانیش رو بیشتر دوست دارم. از کنار جاده شاورما لبنانی گرفت و خوردیم.
به خونه رسیدیم. خانواده اش به استقبالم اومدن. به پدرش گفتم معذرت میخوام مزاحمتون شدم. گفت این چه حرفیه و با روی خیلی گشاده خوش اومد گفت و به گرمی بغلم کرد. لبخند از لباش نمی افتاد خدا حفظش کنه. دور هم نشستیم و با مادر و دو تا از داماداشون درباره ایران، محل زندگیم و... گپ زدیم. یکی از داماد ها سیگار تعارف کرد، گفتم ممنون سیگاری نیستم. پرسید قلیون چطور، می کشی؟ گفتم نه اصلا. با تعجب نگام کرد!! (متأسفانه تدخین در سه کشور عربی ای که تا به حال دیدمشون یعنی عراق و سوریه و لبنان خیلی زیاده نمی دونم کشور های عربی دیگه هم همینطورن یا نه)
کمی نشستم بعد عباس به اتاق تقریبا 30 متری که روبروی در ورودی بود راهنماییم کرد. تابلویی رو که آورده بودم تقدیمش کردم. خونه اصلا فرش نداشت! و با دمپایی تردد می کردن. یه تشک خیلی نرم برام انداخت و قبل از خواب به وای فای خونشون وصل شدم و خبر سلامتی ام رو به خانواده دادم.

 

توضیح: لبنانی ها پس از پایان زمستان و گرم شدن هوا فرش یا موکت یا گلیمی که در اتاق هست را جمع می کنند. به علت رطوبت بالای هوا، فرش بو می گیرد ضمن اینکه گرما را نگه می دارد. اما سنگ یا سرامیک کف منزل باعث خنک شدن می شود. عموما روزی یک بار همه زمینها را شسته یا طی می کشند.

درختی در کنار قبر حضرت خوله که می گویند حضرت امام سجاد علیه السلام بعد از دفن ایشان کاشته است.

درخت به ظاهر خشک است اما هنوز برگ می دهد. مردم برای تبرک و حاجت به آن پارچه می بستند.

 

سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان: قسمت دوم | قسمت سوم| قسمت چهارم | قسمت پنجم | قسمت ششم | قسمت هفتم | قسمت هشتم

نظرات (۷)

  1. سلام عليكم 
    لطفاً بگيد منابع معرفي شده بهشون براى مطالعه عربي و لهجه لبناني چى بوده ؟
    ممنون
  2. سلام اقای علوی.
    خیلی خوب بود. ادامه نداره؟میشه باز هم منتظر ادامه اش باشیم؟
    • پاسخ:

      سلام
      بله. هر وقت بفرستند منتشر می شود
  3. اون قسمت که نوشتن: "راستش تصور نمی کردم موقعیت حرم این شکلی باشه، آخه با اون چیزی که تو سریال وفا دیده بودم فرق می کرد. اگه یادتون باشه سکانس پایانی تو حرم بود." در واقع سکانس پایانی فیلم در ایران فیلمبرداری شده بود نه لبنان. یکی از امامزاده های ایران بود
  4. از کهگیلویه و بویراحمد

    پوزخند زدم ... از اینکه چه ساده بعضی ها دنبال آرزو هاشون می رم و من هنوز در خم جاده موندم ....
    • پاسخ:

      هنوز برای من نفرستاده اند. نوشته اند اما دارند روی آن کار می کنند تا خلاصه تر شود.
  5. سلام ممنون از لطفتون. معذرت میخوام تا آخر هفته بعد مشغله دارم (دعا کنید برام) فرصت كار با كامپیوتر و تایپ کردن رو ندارم. ان‌شاءالله پنجشنبه بعد به شرط حیات :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی