سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان - قسمت هفتم

آشنایی با لبنان سفرنامه و لبنان گردی

سفرنامه زیر خاطرات یکی از جوانان هموطن است که به لبنان علاقه مند می شود. برای رفتن به لبنان زبان عربی خود را تقویت می کند و در نهایت به تنهایی سفر کرده و به لبنان سفر می کند. علاوه بر تجربه زیبای سفر، نگاه موشکافانه ایشان قابل تامل است. وی در یک سفر کوتاه نکات زیادی را متوجه شده و زندگی در لبنان را تا حدودی تجربه کرده است. در ادامه مطلب، قسمت هفتم سفرنامه ایشان بدون دخل و تصرف آمده است.

بسم الله الرحمن الرحیم
سفرنامه لبنان روز هفتم - 13 تیر 1396 = 4 تموز 2017
برای صبحانه مناقیش خوردم. چقدر خوشمزه است این مناقیش. smiley چندتا عکس سلفی با مهدی انداختم. کت و شلوار پوشیده بود و یه پاپیون سرمه ای هم بسته بود. دیدن یه بچه ی آتیش پاره، تو همچین لباس رسمی ای بامزه بود! smiley أم عباس میگفت که اون لباس رو به مناسبت عید فطر براش خریده بودن، حدود 100$.
نماز ظهر و عصر رو خونه خوندم. حاج خانم برای کاری به بیرون رفت. ماشین أبوعباس خراب شده بود! به یکی از دوستای عباس گفته بود که بیاد و منو تا ورودی روستا برسونه، اما خبری ازش نشد. با همدیگه تا یه مسیری رو تو اون گرمای حدود 40 درجه پیاده رفتیم. یه ون داشت رد میشد، أبوعباس دست بلند کرد و منو سوارش کرد. گفت که تا ورودی روستا 1000 لیره میشه کرایه اش، بیشتر ندم. راننده سر صحبت رو باز کرد: «اهل کجایی؟» -«ایران» -«من زن دایی ام، عمه ام، و چندتا از بستگانم برای زیارت مشهد به ایران سفر کردن، اما خودم تا به حال نرفتم، ما اصالتا عجم هستیم.» -«ان شاءالله به زودی قسمتت شه. اهل کدوم شهر ایران هستی؟» -«دقیق نمیدونم ولی از بزرگترهامون شنیدیم که اصلیت ما ایرانیه، عجمیه. دنبالش رو نگرفتم.» موقع پیاده شدن ازم کرایه نگرفت؛ خیلی ازش تشکر کردم.
سوار ون شدم و به بعلبک رفتم. زیارت کردم. باز هم حال وداع، بازم مداحی و ... . جدا شدن از اون قطعه از بهشت برام سخت بود. یه کاروان پاکستانی به حرم اومدن. کاروان های عراقی هم که روزهای اول زیاد بودن تو حرم.
گشنه ام بود. حوالی 3:45 به بیرون رفتم تا یه چیزی بخورم. رستوران سمت راستی حرم رو که روز اول امتحان کرده بودم غذاش خوشمزه بود اما نمیخواستم دوباره به اونجا برم؛ آب معدنی رو دو برار بیرون حساب کرده بود. angry میخواستم برم یه جای دیگه روبروی حرم یه رستوران شیک بود که خیلی هم مشتری داشت، خواستم برم اونجا اما چشمم خورد به غذاخوری ای که سمت چپ حرم بود به اسم "مطعم برکات السیدة خولة (ع)" صاحبش یه جوون باصفا بود. یه مشتری خانم بیشتر نداشت.
فلافلرفتم داخل و فلافل سفارش دادم. میخواستم ناکام و فلافل نخورده از لبنان برنگردم! دوست داشتم "صفیحة بعلبکية" سفارش بدم که غذای مخصوص شهر بعلبکه اما از شانس بدم پول کافی همراهم نبود، پول هام رو تو جیب اون یکی شلوارم جا گذاشته بودم و کمی لیره همراهم بود. برای همین مجبور شدم بین یه چیز متبرک خریدن برای خانواده و صفیحة خوردن، گزینه ی اول رو انتخاب کنم. دوست داشتم روسری یا یه لباس برای پدر، مادر و خواهرم بخرم، اما بالای 300$ درمیومد و بودجه ام نمیرسید.sad خودشون هم وقتی قیمت لباس رو در اونجا شنیدن گفتن که اصلا خودم رو تو خرج نندازم. آماده شدن فلافل یه خورده طول کشید. تو اون مدت، کتاب آموزش لهجه ی شامی رو که چند روزی میشد نخونده بودمش باز کردم و لغات مربوط به رستوران رو یه بار دوره کردم. فلافلش قهوه ای رنگ بود. داخلش ترشی هم داشت. سسی که داخلش بود سفید رنگ بود. بهش میگن سس طراطور که فکر کنم همون سس تارتار خودمون باشه. خیلی خوشمزه بود. طعم جدیدی بود چون ما ایرانی ها و عراقی ها عادت داریم فلافل رو با سس انبه بخوریم. 1500 لیره = 3900 تومان شد. راستش سیر نشدم و میخواستم یه دونه دیگه سفارش بدم! اما وقت کمی داشتم و ترجیح دادم به گلزار شهدا برم.
تابلوپیاده به سمت جنة الشهداء بعلبک رفتم. ماشین نگرفتم چون دوست داشتم آخرین دقایق حضورم تو بعلبک رو به قدم زدن و لذت بردن از خیابون های زیباش بگذرونم. مسیر رو تقریبا بلد بوم. نمیدونم چرا خیابونا اسم نداشتن! با کمک تابلوهایی که جهت مکان های مهم رو نشون میدادن و بعد از 15 دقیقه پیاده روی در مسیری که اکثرش سربالایی بود، به گلزار شهدا رسیدم.

"مسجد امام علی" (سلام الله علیه) نزدیک گلزار بود؛ با این نشونه تونستم راحت تر خودم رو به اونجا برسونم.

ورودیه گلزار یه راهرو تقریبا 50 متری بود که در دو طرفش پرچم های خوشرنگ و زیبای حزب الله نصب شده بود.

گلزار شهدا

در سمت چپ روی دیوار، جمله ای معروف از امام خمینی (قدس سره الشریف) نوشته شده بود:«أقتلونا فإنّ شعبنا سیعی أکثر فأکثر = بکشیــد ما را. ملت ما بیدارتر می شود.»

بکشید ما را

خلوت خلوت بود. فقط یه خانواده اومدن و چند دقیقه بیشتر نموندن. ساعتی رو بین فدایی های اهل بیت (سلام الله علیهم) نفس کشیدم. نشید "لم یرحلون" با صدای منشد محمد جعفر غندور رو بارها و بارها گوش دادم. بخش سومش فوق العاده است:
قالوا ارحلي عنّا یا دنیا الفنــــــــاء
في معجم العشق حیاتنا کربــــــلاء
...
کنار مزار شهیدین شرف الدین و شهیدین یاغی اون کار رو با گوشی کوچیکم پخش کردم و با بزرگه فیلم گرفتم که کار زیبایی شد.

سر مزار شهید سعید حاج حسان اللّقیس (رضوان الله علیه) هم رفتم. ایشون از فرماندهان حزب الله بوده.

قبر شهید حسان اللقیس

کتاب عقل درخشانبرای آشنایی با شهید و خوندن خاطرات قشنگی از ایشون میتونید کتاب «عقل درخشان» نوشته ی آقای داودآبادی رو مطالعه کنید. شاید اون مقطع صوتی رو شنیده باشید که بعد شهادت شهید منتشر شد. یه نفر (احتمالا از بچه های سپاه) میپرسه:«الآن زدن شما راحته. چرا نمیزنن؟» شهید با لهجه ی شیرینی به فارسی جواب میده: «جنگ بین ما و اسرائیل اینجور نیست که هر جوری شد ما رو به راحتی بزنن. ما هم میزنیم.» (خیلی جیگر فارسی حرف میزنه. smileyهههه!... -«اونا میدونن اگه این چهارتا عنصر رو بزنن، در آینده راحتن. چرا الآن نمیزنن؟» -«در شرایط جنگ میزنن. الآن نمیزنن... الآن ما در جنگ سردیم با اسرائیل. اگه بخواد یک نفر مثل سید حسن، الآن میتونه میزنه. مثل حاج عماد اگه میتونه میزنه و زد؛ مثل من نه. میگه اینا رده دوم نه. اینا رو میزاره برای بعد. خوب؟ حالا اگه تونستن بزنن یه جوری کسی نفهمه که اونا زدن میکنن این کار رو... ولی من بعید نمیدونم تو این نزدیکیا یکی از بچه ها بکشن، یعنی بزنن. ما خیلی با احتیاط میریم میایم. ولی بالاخره پیدا میکنن، میزنن.» crying
مقام سیده خولهبه سختی دل کندم و سمت مقام سیدة خولة (سلام الله علیها) برگشتم. با این که تا موعدم با أبوعباس زمان کمی باقی مونده بود، اما ترجیح دادم که پیاده برگردم. از همون میوه فروشی اون روزیه، 1 کیلو موز خریدم. 2500 لیره = 6500 تومان شد! یه گوشه پشت درختی وایستادم و 2 تا خوردم و به راهم ادامه دادم!
از پیاده روی در بعلبک واقعا لذت میبردم. یه چیز جالبی که بارها مشاهده میکردم، رانندگی خانم های محجبه و بعضا چادری، در ماشین های مدل بالا بود. تو بعلبک خانم های چادری زیاد بودن. اونجا یاد خاطره ای از جناب آقای حمید داودآبادی (نویسنده و جانباز دفاع مقدس) افتادم که در کانال تلگرامیشون نوشته بودن: «بریتال در نزدیکی بعلبک و در سینه کش کوه ها قرار دارد. به خاطر ایمان مردمش به اسلام و ارادت شان به امام، به "قُمِ لبنان" معروف بود. همه ی مردم شهر در نماز جمعه شرکت می کردند. همه ی زنان این شهر بدون استشناء چادری بودند.» روستایی که من در اون اقامت داشتم و در نزدیکی بریتال بود، زیاد خانم چادری نداشت. عده ای از شیعیان که حجاب سر نمیکردن مثل چندتا از فامیلای رفیقم عباس. اکثر اونایی هم که حجاب داشتن، روسری و شال رو به صورت های مختلفی سر کرده بودن؛ یعنی از اون حجاب معروف لبنانی که یک طرف روسری رو به طرف دیگه وصل میکنن، زیاد خبری نبود. این مدل حجاب پس از پخش سریال "وفا" به روسریه وفا معروف شده بود! اما در خود بعلبک این مدل حجاب، زیاد به چشم میخورد همراه با مانتوهای گشاد و پوشیده که اگه اشتباه نکنم بین خودشون به "حجاب شرعی" معروفه. رجوع کنید به مطلبی که آقای علوی درباره ی حجاب در لبنان نوشتن. خانم های چادری هم، همونطور که عرض کردم زیاد بودن. اینا رو ننشستم تو خیابون با چشم چرونی آنالیز کنما! یه وقت بد برداشت نکنید! تو رفت و آمدها به چشمم میخورد.
به حرم که رسیدم، وسایلم رو در نگهبانی گذاشتم و به سرویس بهداشتی رفتم و تجدید وضو کردم. موز دوای خوبی برای دل پیچه ی شدیده! smiley برای آخرین بار ضریح مقدس سیدتي و مولاتي خولة بنت الحسین (سلام الله علیهما) رو بوسیدم و آخرین حرفها و درد دلهام رو به حضرتشون عرض کردم و از توفیق پابوسی ای که نصیبم کرده بودن تشکر کردم و ... . همیشه وداع سخته. خیلی دلم دست میخواست یه مداحی اونجا میبود و برام روضه ی وداع سیدالشهداء با بی بی زینب (سلام الله علیهما) رو میخوند.
دلم میخوام یادی کنم از امام جماعت حرم که نمیدونم چرا اسمش رو نپرسیدم! شیخی نورانی و با صفا بود. چندبار با همدیگه صحبت کردیم. از ادب و طرز برخوردش خیلی لذت بردم. یه سری پرسیدم: «مولانا (تو لبنان روحانی رو مولانا خطاب میکنن، کشورهای عربی دیگه هم فکر کنم همینطور باشه.) وقتی به مشاهد مقدسه مشرف میشیم، چطور میتونیم حداکثر بهره رو ببریم؟» با تواضع گفت: «شما که ایرانی هستید، بهتر از ما میدونید. خودتون استادید!» و بعد جواب زیبایی داد اینکه معرفت و محبتمون رو نسبت بهشون بیشتر کنیم و ... یاد حرف اون آقا افتادم که دو شب قبل موقع تیراندازی گفته بود: «شما ایرانی هستی. قوی باش!» به نظر میاد شیعیان چشمشون به ایرانه و ما رو الگوی خودشون قرار دادن. عباس تو اون مدت کوتاهی که برای دوره به ایران اومده بود، یه سری چیزها رو از فرهنگ و آداب ما یاد گرفته بود.
موقع گرفتن وسایلها، نگهبانه پرسید:«تو ایرانی هستی؟ درسته؟» -«بله» و بعد از مکان اقامتم پرسید. -«این آخرین زیارت منه و فردا برمیگردم. لطفا به یادم باشید و برام دعا کنید.crying» -«چشم. شما هم مشهد رفتی برای ما دعا کن.» مصافحه کردیم و از جلوی مقام سوار ون شدم. تو ایست بازرسی ارتش از همه ی سرنشینها کارت شناسایی خواستن. این دومین باری بود که پاسپورتم رو به مأمورا نشون میدادم.
به مقصدم که رسیدم راننده داشت با تلفن صحبت میکرد گفتم که پیاده میشم اما صدامو نشنید و یکی که جلوتر نشسته بود زد رو شونه اش و متوجه اش کرد. حدود 200متر جلوتر وایستاد. sad پیاده برگشتم. أبوعباس تو ماشین منتظرم بود. سلام علیک کردیم. گفت نیم ساعتی میشده که منتظرم بوده!
یادم نیست شام چی خوردم. قیمت زیتون رو از أم عباس پرسیده بودم؛ گفته بود حدود 6000 لیره است. میخواستم چند کیلو زیتون به عنوان سوغاتی برای خانواده بگیرم، اما أم عباس خونه نبود تا ازش بپرسم از کجا باید تهیه کنم. از أبو عباس هم یادم رفت بپرسم. چقدر حواس پرتی داشتم تو این سفر! از طرفی أم عباس گفته بود: «الان موسم زیتون نیست. زیتون تازه گیرت نمیاد.» نمیخواستم دست خالی برگردم، برای همین بعد از آخرین زیارت، چندتا مهر و تسبیح متبرک از فروشگاه حرم گرفته بودم.
أبوعباس دنبال ون میگشت برای من تا صبح زود بتونم به بیروت برم. بعد از نماز مغرب، چندتا از دوستای عباس پیشمون اومدن. یکیشون گفت یه راننده میشناسه که 30000 لیره = 78000 تومان میگیره تا فرودگاه. بهم گفت:«چیکار می کنی؟ این قیمت خیلی خوبه. اگه بخوای تا ساعت 6 وایستی تا سوار ون های بعلبک-بیروت بشی که کرایه اش 5000 لیره است، اولا ممکنه به پروازت نرسی (پرواز ساعت 9:20 بود.) ثانیا باید از مشرفیة (گاراژ ماشین ها) تا فرودگاه حدود 20$ بدی که بیشتر از 30000 لیره در میاد. 89000 تومان میشد. قبول کردم و گفتم بگو صبح ساعت 4:30 بیاد دم در خونه.  تا ساعت 10 شب با أبوعباس تو حیاط نشستیم؛ گپ زدیم و هندوانه و قهوه خوردیم. نمیخواستم قهوه بخورم چون باعث اصلی دل دردم بود و نذاشته بود از غذاهای لبنانی لذت ببرم. crying یه بار عباس بهم گفته بود:«میخواستیم برات صفیحه بعلبکیه و غذاهای لبنانی مختلف درست کنیم اما چون چرب و روغنی بودن، گفتیم شاید برات خوب نباشه.» با خنده گفت:«بخور شب آخره دیگه هههه!» منم دلمو زدم به دریا و چندین فنجون نوشیدم!
ادامه دارد...

شهید مهدی یاغیشهید علی یاغیشهیدشهید

سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان: قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم| قسمت چهارم | قسمت پنجم | قسمت ششم

نظرات (۲۴)

  1. داعش حمله کرد به الرمادی دلتون خنک شد یا بازم اتوبوس تو راهه؟
    • پاسخ:

      تا کی ساده لوحی؟ این استدلال های بنی اسراییلی برای چی هست؟ اینهمه انتحاری ها از چهار پنج سال پیش تقصیر حزب الله هست؟ اساسا سازنده داعش (آمریکا و اسراییل) مقصر نیستند، حامیان داعش (عربستان و وهابی های خلیجی) مقصر نیستند، اما حزب الله مقصره که چند اتوبوس از آنها را از کشورش بیرون کرد؟! کمی تفکر لطفا
      ضمنا ربط اظهار نظر شما به سفرنامه چیست؟ معلوم است هدف شما تخریب حزب الله هست نه اظهار نظر.
  2. راست می گن مثلا شما برای چی این حرفا رو این جا می فرمایید هر عیقیده دارید محتم ولی این جا جاش نیست مرسی 
    مرسی خیلی جالب بود بازم بذاری. اقای علوی مناظطم مطلب بذارید از بیروت 
  3. آقای سینسیر
    فکر میکنم سفرنامه شما به یک دور باطل تبدیل شده است (خانه ابو عباس  تاکسی  حرم بعلبک) کل سفرنامه شما بین خانه و حرم در جریان هست و ما در این سفرنامه ها فقط  احوالات درونی شما رو می خوانیم و به تکرار مکررات افتاده اید با توجه به مساحت کم کشور لبنان اینکه فقط به بعلبک و روستای آن بازدید کرده اید سفرنامه شما رو دچار نقص کرده و حتی این سفرنامه برای کسی که میخواهد برای اولین بار به لبنان سفر کند هیچ کمکی نمیکند چون جامع نیست . ولی فضاسازی در سفرنامه شما خوب هست .ای کاش که به زوایای کل جامعه لبنان و مناظق آن می پرداختید
    • پاسخ:

      چرا دور باطل؟ دور هست اما باطل نیست. اتفاقا مورد قبول خدا هم هست. از آنجا که تورها بعلبک نمی بردند، اتفاقا کمک خوبیه برای شناخت بعلبک. ضمن اینکه شناخت مردم این منطقه باعث میشه با درصد زیادی از مردم بیروت هم آشنا بشید. چون خیلی ها در بیروت هستند و آخر هفته به دهکده خود می روند.
  4. سلام
    آقای سینسیر بهتر بود اسم سفرنامه تون رو میگذاشتید سفرنامه بعلبک! هههه

    ممنون با نوع روایتتون از اونجا ما هم احساس میکردیم با شما همسفر بودیم.
  5. خیلی ممنون. خیلی خیلی لذت میبرم از خوندنشون.
    بازم منتظر ادامه اش هستم.
    خدا قوت اقای مشهدی و ممنون از اقای علوی بزرگوار
  6. منظورم از دور  باطل نفس زیادت نیست منظورم تکرار در نگارش این زیادت و گلزار شهدای آنجا هست که چندین قسمت رو به خودش اختصاص داده درحالی که یک قسمت بیشتر لازم نبود و برای خواننده کفایت میکرد 
  7. سلام. عزاداريهاتون مقبول درگاه حق.
    دوستانی که گوشه ی تشک نشستید و میگید لنگش کن، لطف کنید حدود ۴۰۰۰ دولار بدید بهم قول میدم از (نهرالبارد) در شمال تا (الصرفند) در جنوب، دونه به دونه‌ی دهکده ها رو برم و به زوایای مختلف جامعه‌ی لبنان بپردازم!😒
    دلم میخواسته مکرر به زیارت بنت الحسین سلام الله علیهما برم. از نظر دوستان مشکلی داره؟؟؟ بعد از اون زیارت، محرم امسال یه حال دیگه داشته برام. 
    قول میدم قبل از سفر بعدی باهاتون هماهنگ کنم و برنامه سفرم رو ازتون بگیرم تا باب میل دوستان باشه و دور باطل پیش نیاد. 😏
  8. امیدوارم به زودی به لبنان سفر کنید و با سیصد و خورده ای دولار و  در یک جای ثابت پروژه مطالعاتی راه بندازید و ما رو مستفیض بفرمایید.☺
  9. سلام زیاد مطلب بذارید .
    من خیلی دوست دارم بخوانم و خیلی لذت می برم 
  10. از اون جایی که هر چی به میلتون نباشه سانسور و حذف میکنین خیلی هم نباید انتظار مربوط بودن داشت
    جناب انگار نمیدانید اسد سال هاست که ارهاب را تجهیز و به عراق میفرستاد شاید هم سنتان قد نمیدهد که بدانید
    حالا هم دارد تاوان پس میدهد نوش جانش
    • پاسخ:

      مطلب غیر واقع که پاسخ آن را شنیده اید بارها ارسال می کنید توقع دارید دوباره منتشر شود؟؟ یا شما واقعا صهیونیست هستید، یا واقعا کمبود اطلاعات دارید. اسد ارهاب را تجهیز می کند؟ سالهاست؟ آن وقت عربستانی هایی که در عراق می ترکیدند یا فلسطینی ها و دیگر اعرابی که با پول عربستان در عراق انتحاری می زدند، چی؟ اساسا حزب بعث عراق با حزب بعث سوریه از قدیم با هم در تقابل بودند. حتی در لبنان کار به رویارویی هم می رسید. من اگر سنم قد ندهد، عقلم که قد می دهد! تنها جایی که اسد ها حمایت کرده اند، مقاومت فلسطین و لبنان بوده و تاوان آن را پس می دهند! به کوری چشم صهیونیستها، هر کس گفت اسد باید برود خودش رفت، دیگر آن زمان که سرباز صهیونیست در لبنان برای گردش و تفریح ادم می کشت تمام شده است. هر جای دنیا باشند باید از اسم مقاومت بترسند. دیروز سوریه بودم. اوضاع کشور خیلی هم خوب بود. مردم خیلی عادی در رستورانها و خیابانها بودند. صهیونیستهای آدمکش نقشه ریختند تا با نابودی سوریه، مقاومت را تضعیف کنند، ومکروا ومکر الله فالله خیر الماکرین. برعکس شد. هر دو قوی تر شدند.
  11. سلام. عزاداری هاتون قبول. 
    اینکه قسمتی از سایت رو به سفرنامه آقای مشهدی اختصاص دادید ؛کار جالب و زیباییه. 
    اما کاش حالا که در محرم به سر میبریم؛ قسمتی را هم به آداب و مراسم عزاداری شیعیان لبنان اختصاص میدادید
    متشکرم 
    • پاسخ:

      سلام. ممنون از شما هم قبول باشد. در مورد محرم در لبنان قبلا مطلبی کار شده. به نظرم مطلب جدید، تکراری و گزارش موارد جزیی خواهد بود.
  12. سینسر جان خودمونیم ولی عجب رویی داشتی تو دیگه. بابا طرف گذاشت رفت تو نشستی ور دل خانوادش. حق دارن بگن ایرانی خسیس. فکر کنم کل سفر رو با 300 تا جمع کردی. من فکر کنم اخرشم میگی که یه بنده خدایی پیدا شد بلیط برگشتمونو حساب کرد. 

    • پاسخ:

      این نشان دهنده مهمان نوازی لبنانی هاست.
  13. مقداد جان! وقتی میزبان با اصرار فراوان دعوت به ماندن میهمان میکند نشان از خسیسی میهمان دارد؟؟ نخیر خیلی کمتر ۱۰۰ دولار شد. شما مشکلتون الان دقیقا با مهمان نوازی لبنانی هاست، لذت بردن من یا چیز دیگه؟؟
     نمیدونم چرا تو بعضی کامنت ها رگه هایی از حسادت میبینم. نمیخواستم اینارو بگم ولی مثل یه عده از عشاق حزب الله آویزون نیستم، کلی دوست تو شمال و بیروت و جنوب داشتم اما بهشون رو نزدم و به اندازه ی کافی پول داشتم و این رفیقمون با اصرار دعوت کرده بود. تو پیاده روی اربعین با رفیق شهیدی از شمال لبنان راه میرفتیم و گپ میزدیم. چندتا جوون ایرانی اومدن از کاروان اون بچه ها فیلم میگرفتن و شعار میدادن؛ پشت ما خانوم ها بودن. و خوب واضح تو فیلم میافتادن. خیلی خجالت کشیدم وقتی دیدم دوست شهید داشت با غضب به اون یارو که فیلم میگرفت نگاه میکرد ولی طرف انگار نه انگار!!!!!!!یا تو کربلا بودم پارسال، ۴ تا لبنانی اومدن تو موکب ما. یه یارو ایرانی از اهالیه...که عربی بلد بود، اومد پیشمون تا فهمید اون ۴ نفر لبنانی هستن، نه احوالپرسی ای نه ادبی سریع گفت چطور لبنان میتونم بیام؟ جا دارید؟!!! هی تکرار میکرد!!!!یارو هم خوب جوابشو داد گفت بلیط بخر بیا لبنان!
  14. با سلام به همه دوستان فهیم و مدیر سایت، جناب علوی

    چند وقتی است که دوست عزیزمون گزارشی از سفرش به لبنان تهیه کرده که در نوع خودش شنیدنی است. توصیفات زیبا و شخصیت پردازی خوبی داشتن. ممنون از لطفشون که تجربیاتشون رو در اختیار ما گذاشتن.

    حالا روی صحبت من با شما دوستان هست.‌اینکه یه نفر چه برنامه ای برای سفرش میریزه به خودش مربوطه. قطعا با شرایط خودش برای سفرش برنامه میریزه. اطلاق دور باطل، اصلا در خور شان نیست.  اگه ایشون میرفت یه هفته تو یکی از شهرهای ساحلی و هر روز لب دریا میرفت و خاطرات شو با مردم مینوشت، اونوقت باید یکی بیاد بگه چرا نرفتی زیارت. در ثانی اینکه ایشون منزل دوستشون مهمان بودند هم نشان مهمون نوازی هم کیشانمونه و هم اخلاق خوب اقای سنسیره. این نقدی که کردین هر کسی رو ازار میده. اصلا حرف خوبی نیست.
    بیایید به عقاید و تصمیم های همدیگه احترام بگذاریم و هر جور دلمون خواست کسی رو نقد نکنیم. 

    • پاسخ:

      علیکم السلام
  15. اینجور که پیش میره نظرات بعدی احتمالا بدین صورت خواهد بود:
    ۱.تو که پول رفتن به هتل چند ستاره رو نداشتی،  پول بلیط‌ رو از کجا آوردی؟
    ۲. چرا به جای کمک به فقرا پولتو ریختی تو جیب عربا؟!
    ۳. اصلا بیجا کردی که رفتی!
    ۴...
    والا به خدا!😂
  16. سلام. بله واقعا با صحبت خانم صبا و آقاي مشهدي موافق هستم.
    نميدونم چرا هميشه افرادي هستند كه فقط بلدن دنبال عيب بگردن. البته اگه عيب به حساب بياد!
    نميدونم چرا دست از اين بهانه جويي ها برنميدارن.
    جالبه كه مهمان نوازي يه سري انسان با خدا و خوش قلب رو خساست اون شخص ميدونن. يا به قول خانم صبا اگه ميرفتن جاهاي خوش آب و هوا و لب دريا و ... اون موقع هم باز يه چيزي پيدا ميكردن كه بگن.
    انصاف كجا رفته؟ واقع نگري كجاست؟ چرا خودمون رو داريم گول ميزنيم با اين حرف ها. من هم موافقم كه بيشتر از سر حسادت هستش.
    من كه تمام اين 7 قسمت سفرنامه رو با لذت فراوان خوندم. خيلي جاها دلم گرفت و خيلي جاها هم واقعا از ته قلبم خنديدم.
    آقاي مشهدي اگه انشالله امسال هم قسمت بشه و بريد پياده روي اربعين، امكانش هست از اون سفر هم برامون همچين سفرنامه اي بنويسيد؟ بيانتون عالي و فصيح هستش و اگه اين سفرنامه ي جنوب لبنان تموم بشه واقعا دلتنگ نوشته هاتون ميشيم همشهري.
  17. سلام علیکم  دوست عزیز واقعا لذت بردم از خواندن این قسمت سفرنامه و فیلمی که از مقبره شهیدان یاغی گذاشته بودید  خوشا به حال شما .در ضمن من نظرات بعضی از دوستان خواندم نمی‌دونم بعضی ها مشگلشون چیه که از این سفرنامه به این زیبایی ایراد میگیرن ...یکی میگه چرا  فقط از بعلبک نوشتی یا یکی میگه از مقبره شهدا در حالی که نمیدونند لبنان یکی از کشورهای گران است برای زندگی ...التماس دعا .از انتقادها ناراحت نشید
  18. علیکم السلام
    خانم صبا درست میفرمایید. ممنون از نظر لطفتون.
    آقا رسول، محتاجیم به دعا. من از انتقاد ناراحت نمیشم اگه وارد باشه. سفرنامه از لحاظ نوشتاری و ادبیات کم ایراد نیست! ولی مثلا اینکه چرا شام اینو خوردی، چرا اونجا رفتی، و اینجا نرفتی، به نظرم انتقاد نیستن!!
    خانم سمیرا، البته كه نوشتارم اونجور كه شما تعريف ميكنيد نيست ولي الحمدلله ۳ سال متوالی است که پیاده روی اربعین روزیم شده و هر سال هم سفرنامه ام رو به تفصیل نوشته ام ولی منتشر نکرده ام. نوشتن اون ده روز روی کاغذ یک هفته زمان میبره. با توجه به اینکه مشغله ام زیاده نمیتونم تایپش کنم و منتشر کنم و به انتشار تصاویر در اینستاگرام اکتفا میکنم همراه با متن خیلی کوتاه. اگه نت گیرم اومد داغ داغ از عراق و یا بعدا در ایران عکسار و آپلود خواهم کرد.
    در ضمن پیاده روی مثل سفر لبنان نیست که بشه با خوندن وصف العیش به نصف العیش رسید. تا تجربه نکنه آدم نمیدونه چه خبره و چه دنیاییه...😢
  19. دو سه تا از دوستای عراقی از اهالی کوفه، نجف و طویریج* پیام دادن یا تماس گرفتن که داداش امسال هم میای پیاده روی یا نه منتظرتیم. واقعا سنگ تموم میذارن در مهمون نوازی. اگه حمل بر خساست نشه ان‌شاءالله مزاحمشون خواهیم شد.😆😂
    #العرب_كثير_الرماد💐
    *اهالی این روستا یه رسم خیلی قدیمی دارن. پیشنهاد میکنم در موردش در اینترنت مطالعه کنید.
  20. سلام مجدد به برادرمون سینسر عزیز. آقا من به شخصه با خودت و سفرنامت حال کردم و میکنم. و احساس میکنم قرابت فکری و رفتاری زیادی هم با هم داریم. صحبت من هم جنبه شوخی داشت اگه ناراحت شدی که ظاهرا هم شدی معذرت میخوام. البته شاید بیان من هم درست نبود. خلاصه شرمنده.
    در پناه حق
  21. سلام علیکم خدمت آقای سینسر عزیز .إنشاءالله قسمت هشتم کی منتشر میکنید واقعا لذت بردم از سفرنامه شما. برادرم من خواستم بدونم آیا از دست من ناراحت شدی چون تو اینستاگرام من بلاک کردی و دیگه جوابم ندادی من اصلا قصدی نداشتم و به شما هم حق میدم شاید مورد اذیت بعضی ها قرار گرفته باشید ولی در مورد دیگران زود قضاوت نکنید .ممنون میشم جوابم رو بدید.إنشاء الله امسال اربعین حسینی هردو مشرف بشیم به کربلایی مهدی.فی امان الله
  22. عليكم السلام.
    دشمنت شرمنده آقا مهرداد. تعیش یا خيي✋💐

    آقا رسول نه برادر. فقط هر چی میدونستم درباره یادگیری عربی خدمتت عرض کردم. منم مثل شما مبتدی ام کمک بیشتری ازم بر نمیاد.♡ ان‌شاءاالله قسمت همه مشتاقا بشه زیارت اربعین🚶

    درباره ی قسمت هشتم واقعا شرمنده ام✋. دارم دو تا فوتو کلیپ درست میکنم تا آخر هفته ان‌شاءالله آماده میشه. باور کنید کار پیش میاد، بيمارستان پدربزرگ، سفر به روستا، سیر مطالعاتی امام صدر و.......😓🌹🌲
  23. سلام علیکم خواستم از شما برادر عزیز واقعا تشکر کنم بابت اون کلیپی که درباره شهید حسین محمد حسین تو آپارات گذاشتی درباره زبان حال مادری که برای فرزند شهیدش میخونه همین الان دارم نگاه میکنم جدا زیباست خدا خیرتون بده

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی