۷۸ مطلب با موضوع «امام موسی صدر» ثبت شده است

    • همه ی آنهایی که امام موسی صدر را امام نمی دانند

      - دسته ای از مردم که می گویند امام مقامی است که خدا به اشخاصی که خودش صلاح دانسته عطا کرده و امام فقط 12 تا داریم نه بیشتر. البته این دوستان باید بدانند مقام امامت و رسالت و نبوت مقامهایی است که در علوم فقهی و دینی جای بحث و صحبت فراوان دارد و پیامبرانی بوده اند که به مقام امامت هم رسیده اند1.  لذا فقط 12 امام نداریم. از این گذشته در زبان عربی به علما و روحانیونی که زعامت و رهبری عده ای از مردم را به دست بگیرند امام گفته می شود. حتی به امام مسجد هم لقب امام می دهند. لذا خیلی قضیه را نباید وارد مقولات دینی کرد. مثلا به مرحوم شیخ محمد مهدی شمس الدین که بعد از ربوده شدن امام موسی صدر، مسئولیت موقت مجلس شیعیان را به عهده گرفت، امام شمس الدین گفته می شود.

      - دسته ای هستند که می گویند فقط امام خمینی و امام خامنه ای را امام خطاب می کنیم و کسانی که در راس حکومت اسلامی نباشند امام نخواهند بود. این دوستان باید بدانند امام موسی صدر سالها قبل از آنکه انقلاب ایران به پیروزی برسد، در لبنان و به نمایندگی از مرجع اعلای شیعیان جهان حضرت آیت الله العظمی بروجردی رحمت الله علیه، تلاشهای فراوانی کرد تا شیعیان را از وضع ذلت بارشان نجات داد. او ناخواسته تبدیل شد به رهبر و بزرگ طایفه ی شیعیان لبنان. پس او به معنای واقعی کلمه (در زبان عربی) امام بود.

      - دسته ای به جهت خودرایی و کوته فکری، و پیروی از سیاستهای غلط گروه های سیاسی چپی و فلسطینی، با امام موسی صدر دشمن بودند و او را با انواع تهمت ها و ناسزا ها هدف قرار می دادند. شاید همانها به قذافی نظر منفی درباره امام القا کردند و او هم جنونش بالا زد و امام موسی صدر را دزدید. این دسته افراد مثل جلال الدین فارسی هنوز هم معتقد به سیاستهای سوخته و غلط خود و گروه فتح می باشند و در بهترین و محترمانه ترین حالت، به امام موسی صدر می گویند مرحوم سید موسی صدر!

      - دسته ی دیگر هم صاحبان رسانه های کلیک پسند! آنها که هر خبر زرد و سرخی را با تیتر های عجیب و غریب می زنند تا تعداد بازدید کننده بالا رود و در این راه پایبند هیچ قانون و اخلاق و مسلکی نیستند. همانها که گفتند بیایید امام موسی صدر را بکشیم!2 برای آنها امام موسی صدر چیزی نیست جز چند کلیک بیشتر.


      1- وَمِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَىٰ إِمَامًا وَرَ‌حْمَةً  وَهَـٰذَا کِتَابٌ مُّصَدِّقٌ لِّسَانًا عَرَ‌بِیًّا لِّیُنذِرَ‌ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَبُشْرَ‌ىٰ لِلْمُحْسِنِینَ ﴿احقاف١٢﴾ و پیش از قرآن کتاب تورات بر موسی که امام و پیشوای مهربان خلق بود نازل گردید و این کتاب قرآن مصدّق کتب آسمانی پیشین به زبان فصیح عربی نازل شده تا ستمکاران عالم را (از عذاب خدا) بترساند و نیکوکاران را بشارت (به رحمت ایزد) دهد.

      وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَ‌اهِیمَ رَ‌بُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ  قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا  قَالَ وَمِن ذُرِّ‌یَّتِی  قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ﴿١٢٤بقره﴾ و (به یاد آر) هنگامی که خدا ابراهیم را به اموری امتحان فرمود و او همه را به جای آورد، خدا به او گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزینم، ابراهیم عرض کرد: به فرزندان من چه؟ فرمود: (اگر شایسته باشند می‌دهم، زیرا) عهد من به مردم ستمکار نخواهد رسید.

      2- مقاله مذکور این ماجرا را شرح داده است.

    • ماجرای فلسطینی ها، امام موسی صدر و مخالفانش

      از مدتها پیش می خواستم اطلاعاتی راجع به تقابل فلسطینی ها و دوستان ایرانیشان مثل جلال الدین فارسی با امام موسی صدر به دست آورم. بالاخره توانستم در این زمینه تحقیق کرده و اطلاعات جالبی پیدا کنم. این اطلاعات بر اساس منابع شیعیان لبنان است و مطمئنا در برخی نقاط جزیی ممکن است دیگر احزاب و طوایف نظر دیگری داشته باشند. 

      چگونگی تشکیل فلسطین

    • تندرو ها زود به ته خط می رسند

       

      همیشه همینطور بوده، مهم هم نیست در جبهه ی حق تندروی کنی یا باطل. تندروی نتیجه اش به بیراهه رفتن و دور شدن از جبهه ی حق است. ابوحنیف یکی از ایرانی هایی است که امام موسی صدر وی را زیر بال و پر گرفت و بواسطه ی شهید چمران وی را برای آموزش های نظامی به جنبش فتح معرفی کرد. اما ابو حنیف با شکستن نمکدان، افکار و راه جنبش فتح را دنبال کرد و با تندروی هایی که فلسطینی ها داشتند همراه شد. وی کار را به آنجا رساند که با امام موسی صدر و شهید چمران به دشمنی پرداخت.

    • امام متواضع

      یه عده هستن که همیشه در حال سیاه نمایی و بزرگنمایی مشکلات و زشتی ها هستند و این ریشه از زشتی درون اونها داره. با آوردن یه نمونه همه رو متهم میکنن یا با تهمتهای واهی یه عده رو زیر سوال میبرن. مثلا میگه همه ی ملاها تریاکی اند! اینا همشون دروغگو هستند. (اینا در موقعی به کار میره که میخان نظام یا دولت یا مسئولین رو خطاب کنن) یعنی واقعا همه ی روحانی ها تریاکی هستند؟ والا من یکی که یه دونه روحانی تریاکی هم ندیدم! یا واقعا همه ی مسئولین دزد و دروغگو هستند؟ اون مسئولی که معاون فرماندار  تا16 استان بوده و هنوز رسمی دولت نیست و حقوقش هم رسمی و ثابت نیست و اینقدر برای خدمت مردم تا نصف شب بیرون بوده که زنش شاکی می شده اونم دزده؟ دروغ میگه؟

    • خاطرات نصرالله - قسمت ششم

      یکی از علمای بزرگ لبنان هر هفته جلسه ای با مریدان خود داشت که می نشستند و در آن گپ می زدند. یک جلسه وی شروع به بدگویی از امام موسی صدر کرد و بقیه هم با او همراه شدند. اینکه امام موسی صدر شیعه را سیاسی کرده و با مسیحیان رابطه دارد و باعث ذلت شیعه شده و... . یکی از شاگردان که به امام موسی صدر علاقه داشت خدمت امام رفت و به او گزارش داد که فلانی جلسه اش به بدگویی شما می گذرد. امام فرمود خیر است ان شاءالله. دوباره گفت آقا، این عالم بزرگ درباره شما چنین و چنان گفت و مریدانش هم به دنبال او انواع تهمت ها را به شما نسبت دادند. امام دوباره فرمود خیر است. شما کاری نداشته باشید. هفته ی بعد امام موسی صدر به آن مرد تلفن کرد و گفت بیا با هم به جلسه ی فلان عالم برویم. مرد داشت شاخ در می آورد. با خود گفت شاید امام بیاید و از خود دفاع کند و اقلا چهار تا فحش بدهد دلمان خنک شود. وارد مجلس که شدند عالم بلند شد و خوش آمدگویی گرمی کرد و امام را در آغوش کشید و آنقدر از امام موسی صدر تجلیل کرد که همه تعجب کردند. امام با آنها نشست و چایی نوشید. عالم گفت ما افتخار می کنیم از شما کسب فیض کنیم. شما از همه ی ما عالم ترید. مسائل و مشکلات شیعه را می شناسید و به آنها رسیدگی می کنید... امام بعد از کسب اجازه چند کلامی صحبت کردند و بعد از آنجا رفتند. باز هم عالم، امام را احترام و بدرقه کرد.با رفتن امام آن عالم دوباره شروع به بدگویی کرد. و انقلب السحر علی الساحر. همه که دیدند امام چقدر مهربان و متواضع و باگذشت است و چقدر نسبت به رسیدگی به وضع شیعیان حرص دارد شیفته ی امام شده بودند و از عالم دو رو بدشان آمده بود. گفتند تا وقتی اینجا بود او را تا حد معصوم بالا بردی و حالا که نیست تا حد تکفیر پشتش بدگویی می کنی. خلاصه تمام شاگردان از دور او متفرق شدند و جلساتش منحل شد.

    • خاطرات نصرالله - قسمت پنجم

      روزی در ماشین نشسته بودیم و با امام به جایی می رفتیم. امام سیگاری در آورد و بر لب گذاشت تا آتش بزند. یکی از عقب پرسید:

      مولای ما! از نظر شما حکم فقهی سیگار کشیدن چیست؟

      امام موسی صدر لحظه ای درنگ کرد سپس سیگارش را برگرداند به پاکت و گفت: من از این به بعد دیگر سیگار نمی کشم.

      و از آن به بعد کلا سیگار را ترک کرد. هرچند سیگاری نبود و مثل سیگاری ها پاکت سیگار همراه نداشت. اما در مجالس اگر کسی تعارفش می کرد می کشید. ولی بعد این واقعه کلا سیگار را ترک کرد.

    • خاطرات نصرالله - قسمت چهارم

      تصویر تزیینی است

      قبل از آنکه حرکت امل شکل بگیرد امام جلساتی برای جوانها و مردم داشت. در دهکده ی ما هر هفته به صورت چرخشی در منزل یکی از اهالی ده جلسه برگزار می شد. یکبار قرار شد منزل یکی از اهالی باشد. او این چنین برای ابوجعفر نصرالله تعریف می کند: 

       ما در سالن مهمانخانه ویترینی داشتیم پر از انواع شیشه های شراب. شیشه های شامپاین رنگ و وارنگ که هر کدام قدمت و ارزشی داشتند و کلکسیون با ارزشی برایم بود و به آنها افتخار می کردم. شب با زنم نشستم به صحبت، که فردا سید می آید اینجا. چه کنیم؟ شیشه ها را جمع کنیم؟ پارچه ای بیاندازیم؟ همینطور باقی بماند؟

    • خاطرات نصرالله - قسمت سوم

       یک بار در مجلس نشسته بودیم. یکی از جوانها گفت امام می خواهند بروند دمشق. راه امن نیست و امام هم اجازه نمی دهند محافظ همراهشان برود. بیایید نقشه ای بریزیم. من می روم ماشین پدرم را می آورم شما هم اسلحه تهیه کنید و بگذارید در صندوق ماشین. ماشین را هم پشت مجلس پارک می کنیم. وقتی امام راه افتاد سریع دنبالش راه می افتیم و از دور مواظبش هستیم.

      مقدمات کار را آماده کردیم. نشسته بودیم و منتظر بودیم. امام موسی صدر آن جوان را صدا زد و با او صحبت کرد. وقتی جوان برگشت گفت: بلند شوید بروید! امام فهمیده، از کجا فهمیده نمی دانم! به من گفت فلانی! اگر خدا بخواهد کسی را از دنیا ببرد نه شما نه هیچ کس دیگری نمی توانید جلوی خدا را بگیرید و اگر بخواهد من زنده باشم هیچ ارتشی نمی تواند مرا بکشد. ثانیا مگه شما آموزش دیدید برای این کارها؟! بلند شید برید خونه هاتون!

    • خاطرات نصرالله - قسمت دوم

      آن زمان درگیری های داخلی بین جناح های راست و چپ بیداد می کرد. شیاح منطقه ی شیعیان بود که همسایه ی عین الرمانة منطقه ای مسیحی نشین است. جنگی شدید بین اهالی این دو منطقه در گرفته بود. امام جوانهای دور و برش را جمع کرد رفت آن وسط ایستاد و گفت: به من شلیک کنید. اگر مشکلتان با کشتن من حل می شود مرا بزنید. جنگ متوقف شد. دو طرف درگیری آمدند جلو و دور امام را گرفتند. امام برایشان صحبت کرد و تنش های مذهبی بین آنان را فرونشاند. یک زن مسیحی از خوشحالی توقف جنگ، جلوتر آمد تا با امام دست دهد. امام خیلی خونسرد و سریع با یک حرکت دست، عبایش را دور دستش پیچید و دستش را به او داد. 

    • خاطرات نصر الله - قسمت اول

      نصرالله را دوستش به جلسه برد. در آن جلسه امام موسی صدر (رییس مجلس شیعیان) برای جوانها صحبت می کرد. صحبت هایش عجیب و تکان دهنده بود و کسی مثل آن را از زبان روحانیون دیگر نشنیده بود. آخر جلسه یک عده رفتند و عده ای هم دور سید حلقه زدند و سوالهایشان را از او می پرسیدند. نصرالله بلند شد که بروند اما دوستش دستش را گرفت و کشید نزدیک میز سید موسی. سید نگاهی به آنها کرد و سلام و احوال پرسی کرد. به نصر الله گفت شما قبلا تشریف نمی آوردید؟ اهل کجا هستید اسمتان چیست و...

      نصرالله خجالت کشیده بود. آخر در آن زمان کسی جوانها را آدم حساب نمی کرد چه برسد که رئیس و کله گنده هم باشد. شیفته ی کلام و رفتار و سیمای سید شده بود. از آن به بعد همیشه پای ثابت صحبت های امام بود.

      ابوجعفر نصرالله، دیگر یکی از جوانهای دور و بر سید موسی بود و همیشه جلسات روز جمعه را شرکت می کرد. جلساتی که بعد ها معروف شد به کادر فرماندهان حرکت امل. 

      یک بار روز جمعه قبل از ساعت 2 بعد از ظهر که جلسه شروع می شد به مجلس رسید. منشی امام به جوانها گفت فکر نمی کنم جلسه تشکیل شود. امام صبح رفته اند دمشق و بعید است برگردند. یک سری از جوانها رفتند. ابوجعفر و عده ای دور هم نشسته بودند که با تعجب دیدند ماشین امام موسی صدر یک دقیقه به ساعت 2 وارد مجلس شد و امام به سرعت پیاده شده و وارد سالن شدند. جوانها که نشستند امام دید جمعیتشان کم است. گفت بقیه کجا هستند؟ گفتند منشی اینطور گفت. امام منشی را مورد عتاب قرار دادند و گفتند یعنی چه؟ ما قرار داشتیم. من از دمشق برگشتم تا سر قرارم حاضر باشم و دو کلمه از خدا و پیامبر برای این جوانها بگویم و برگردم دمشق کارم را ادامه دهم.