۷۸ مطلب با موضوع «امام موسی صدر» ثبت شده است

    • خاطرات سرتیپ - قسمت ششم

      امام را همیشه متهم می کردند که شما و افرادت با اقداماتتان این مملکت را به نابودی می کشید.

      یک بار رسیدم منزل همسرم گفت کجایی؟ گفتم: از کی تا حالا از من بازجویی می کنی؟ کار داشتم بیرون بودم. گفت: نه خیلی دنبالت می گردند. گفتند اگر آمدی سریع با سفارت امارات تماس بگیری. وزیر خارجه شان سفرش را عقب انداخته تا تو را ببیند. با تعجب رفتم زنگ زدم به سفیر. گفت: خدا حفظت کنه کجایی. تو را به خدا سریع بیا اینجا. بلند شدم رفتم سفارت. وزیر خارجه ی امارات مرا به گرمی در آغوش کشید و خیلی مرا تحویل گرفت. مانده بودم چرا.

    • دجال را قورت نده

      سلام به همه ی عزیزان. امیدوارم همگی در ‍‍پناه حضرت احدیت سالم و سلامت باشید. طاعات و روزه های روزه داران و نفس های تک تکتان که در این ماه، تسبیح و ذکر خداست قبول حضرت حق باشد. راستی گفتم سلامتی، دوستی دارم که تلویزیون را از خانه ی خودش حذف کرده. می خواستم راجع به تلویزیون مطلبی بنویسم و تجربه ی خودم را در اختیار دوستان خود قرار دهم. می گویید ربطش به سلامتی چیست؟ بله، تلویزیون برای ما مضر است!

    • خاطرات سرتیپ - قسمت پنجم

      روزی توفیق علاوی از بزرگان عراق آمده بود و همراه هم داشتیم در بیروت می گشتیم. رسیدیم به جایی که خانواده ی امام موسی صدر بعد دزدیده شدنش آنجا ساکن شده بودند. خانه ای اجاره ای در محله ای نه چندان مرتب. گفتم اینجا منزل سید صدر است.

      علاوی گفت: کدام سید صدر؟

      گفتم امام موسی صدر.

    • خاطرات سرتیپ - قسمت چهارم

      امام مرا صدا زد و گفت ما قسمت نظامی حرکت محرومین را ایجاد کرده ایم و می خواهیم به جوانها آموزش نظامی بدهیم. تو هم باید باشی. اسم تو زین العابدین است. اسم جهادی برایت انتخاب کردم که اگر لیست افراد ما دست دیگران افتاد موقعیت و زندگیتان به خطر نیفتد.

      وقتی حرکت امل تاسیس شد امام ماهی یک لیره از هر کدام از اعضا می گرفت. از ماهایی که کار درست حسابی و حقوق خوب داشتیم 5 لیره می گرفت. این زمانی بود که همه ی احزاب پولهای کلان خرج می کردند و به نیروها و مزدورهایشان کلی پول می دادند. حرکت امل اینچنین تاسیس شد و بدون کمک خارجی به یک نیروی مهم و تاثیرگذار و مقاوم در لبنان تبدیل شد.

      -----------------
      مطالب قبلی:
      خاطرات سرتیپ - قسمت سوم

      خاطرات سرتیپ - قسمت دوم
      خاطرات سرتیپ - قسمت اول


    • خاطرات سرتیپ - قسمت سوم

      یک بار در جنگهای داخلی لبنان در منطقه ی اوزاعی بین آل ناصر و آل مقداد جنگ در گرفت. آل ناصر شیعیان ساکن منطقه بودند و آل مقداد هم از بعلبک آمده بودند آنجا ساکن شده بودند. امام ما را در مجلس جمع کرد. گفت می دانید بین اینها جنگ شده؟ گفتیم بله. برایمان عادی بود. آل مقداد همیشه با یکی دعوا و درگیری دارند.

    • خاطرات سرتیپ - قسمت دوم

      مصطفی: امام موسی صدر سه انقلاب انجام داد. یکی انقلاب در افراد که خودم یکی از آنها بودم و مرا از جهنم کشاند بیرون و برد در بهشت. یکی انقلاب اجتماعی در لبنان. یکی انقلاب ایران. در زمانی که خیلی با امام موسی صدر همکاری های امنیتی داشتم، امام استقبال از انقلابیون ایران و کسانی که از دست ساواک فرار می کردند را به من سپرده بود.

    • خاطرات سرتیپ - قسمت اول

      مصطفی الحاج از نیروهای پلیس امنیت داخلی بود. از آنجا که جزو دار و دسته ی کامل اسعد (فئودال شیعه و رییس اسبق مجلس لبنان) بود تنها شیعه ای بود که در پلیس به رتبه ی نظامی خیلی بالایی رسیده بود و خود رییس اسعد و زنش در عروسی وی شرکت کردند. هم اکنون بازنشسته است و سنش بالای 85 است.

    • خاطرات احمد - قسمت چهارم

      یک بار قرار بود در جنوب به مناسبتی یک جشن بگیرند و امام برای مردم صحبت کنند. احمد و دو نفر دیگر سوار یک ماشین شدند و در دهکده های مختلف جار می زدند که سازمان امل شما را به جشن در فلان جا دعوت می کند. آنزمان امکانات اطلاع رسانی نبود و بهترین راه همین بود.

    • خاطرات احمد - قسمت سوم

      احمد می خواست جشن کوچکی بگیرد و به همراه معلمین، امام موسی صدر را دعوت کند تا میوه و شیرینی بخورند. همه ی معلم ها پول گذاشتند و احمد خوراکی تهیه کرد و منتظر بود زنگ استراحت معلمها شود تا همه جمع شوند و امام را دعوت کنند و همراه امام دور هم بنشینند.  دانش آموزی وارد شد و خواست چیزی از خوراکی ها بخورد.

    • خاطرات احمد - قسمت دوم

      روزی امام موسی صدر به مدرسه آمد و از همه جا بازدید کرد. دانش آموزان به امام شکایت کردند که این اردوگاه فلسطینی ها که بغل ما هستند دائم به ما سنگ پرت می کنند. ما چه کار کنیم؟ بگذارید یک جوری ادبشان کنیم.