۷۸ مطلب با موضوع «امام موسی صدر» ثبت شده است

    • خاطرات احمد - قسمت اول

       بالاخره امتحاناتم به پایان رسید و بنا بر وعده ای که داده بودم خاطراتی از کسانی که همراه با امام موسی صدر بودند را منتشر می کنم. این خاطرات را خودم مستقیما از اشخاص شنیدم زیرا به عنوان مترجم در حضور آنها بودم. سری اول این خاطرات را از شخصی به نام احمد نقل می کنم که نخواست اسمش ثبت شود. شما او را به نام احمد بشناسید.

    • ایام امتحانات...

      سلام خدمت همه ی دوستان عزیز. در این مدتی که گذشت به سبب امتحانات دانشگاه که تا هفته ی بعد هم ادامه دارد نتوانستم مطلبی تهیه کنم. اما مژده می دهم که از هفته ی بعد مطالب جالبی را برایتان منتشر خواهم کرد. در هفته ای که گذشت نویسنده ای از ایران به لبنان آمده بود تا برای نوشتن داستانی در مورد امام موسی صدر خاطرات جمع کند و با فرهنگ و جو لبنان آشنا شود. بنده در این مدت به عنوان مترجم همراه او بودم (برای همین درس هم خوب نخواندم!) و خاطرات بسیار زیبایی از امام موسی صدر شنیدیم که واقعا درس آموز است:

      خاطرات دختر شیعه ای که با یک مسیحی می خواست ازدواج کند،

      خاطرات عالیرتبه ترین شیعه در سازمان امنیت لبنان که از فرماندهان امل شد،

      خاطرات یکی از علمای اهل سنت که امام موسی صدر در مسجد او نماز جماعت برگزار می کرد،

      خاطرات دانشجوی پزشکی که خواست خلبان ارتش شود ولی سر از فرماندهی امل در آورد،

      خاطرات رئیس هیئت اجرایی امل از نحوه ی آشنایی اش با امام موسی صدر و همکاری با او.

      ضمنا یک سری سوالات هم از همه ی این افراد در مورد شخصیت و رفتار امام موسی صدر پرسیده شد که جواب آنها را هم منتشر خواهم کرد.

      منتظر باشید.

    • تل زعتر

      در سالگرد شهادت مجاهد بزرگ شهید دکتر چمران قصد دارم داستان تل الزعتر را برایتان نقل کنم که از کسانی تحقیق کردم که خود در آن وقایع حضور داشتند. تل الزعتر محله ای در میان منطقه ی مسیحی نشین شرق بیروت است. در نبعة و تل زعتر اردوگاه های آوارگان فلسطینی وجود داشت.

    • عرب جاهلی

      وقتی می شنویم عرب جاهلی یاد اعراب عربستان در زمان پیامبر اکرم و پیش از آن می افتیم که سقوط انسانیت را به نمایش می گذاشتند. کسانی که دختران را زنده به گور می کردند و افتخار می کردند که چقدر آدم کشته اند و چقدر دزدی کرده اند. عرب جاهلی هنوز هم موجود است! به مناسبت مبعث پیامبر گرامی اسلام قصد دارم از این گونه ی نادر پرده برداری کنم!

    • روابط جمهوری اسلامی ایران با لبنان

      مقاله فوق را در وبلاگ یک دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات منطقه ای خاورمیانه یافتم که به نظرم رسید به شیوه ای معتبر و علمی موضوع فوق را مورد بررسی قرار داده است.

    • مصاحبه با دکتر محمود لواسانی

      - استاد اگر امکان دارد، خوشحال میشویم که درابتدا قدری به معرفی خود بپردازید:

      * استاد: بسم الله الرحمن الرحیم اینجانب محمود لواسانی هستم. خداوند پدرم مرحوم آیت الله میرزا حسن لواسانی را رحمت کند. ایشان در زمان آقای سید ابوالحسن اصفهانی و از طرف ایشان برای تبلیغ و وعظ از ایران به لبنان رفتند و حدود 25 تا 30 سال در شهر غازیه ساکن بودند. شهر غازیه در کنار شهر صیدا، یعنی در حد فاصل مناطق مرکزی و جنوبی لبنان واقع است. پدر من تا سال 1950 در لبنان بودند و پس از آن به ایران بازگشتند. آقای صدر به فاصله کوتاهی پس از آنکه آقاجانم لبنان را ترک کردند، یعنی درسال 1959، به آنجا آمدند. البته در این فاصله، مرحوم آیت الله شرف الدین و مرحوم آقای شیخ جعفر فقیه هنوز در قید حیات بودند. طبیعتاً با رفتن این بزرگان، خلأ بزرگی در جامعه روحانیت لبنان پدید آمد.

    • تاریخچه شیعه در لبنان

      شیعه در تبعید
      آن هنگام که لبنانی ها جشن استقلال گرفتند و از آن روز کشور «لبنان» زاده شد؛ همچنان شیعیان در عزلت و انزوای خود گرد تنگدستی حلقه زده بودند و اینچنین برای رئیس جمهور وقت به تصویر کشیده شدند: «در کل منطقه (شیعی جنوب لبنان) حتی یک بیمارستان به چشم نمی خورد؛ اما در هریک از شهرهای صیدا، صور، نبطیه و... یک خانه بهداشت وجود دارد. این منطقه از شبکه های آب شرب نیز محروم است تا آنجا که بیشتر مردم از آب های راکد استفاده می کنند.»

    • مسیح می آید

      محمد ابراهیم

      کلبه کوچک تا نیمه زیر برف پنهان شده بود. نور اندکی که از آتش شومینه و چراغی نفتی که از سقف آویزان بود، فضای کلبه را تا حدی روشن کرده بود. ماریا در حالیکه پتوی کهنه اش را دور خود پیچیده بود پشت پنجره کز کرده بود و به  ریزش آرام دانه های درشت برف در دل تاریکی شب چشم دوخته بود. صدای پدر او را به خود آورد. نمی دانم این برف کی قرار است بند بیاید؟ سوختمان دارد تمام میشود و هیچ کس هم نیست که بیاید و به این ده کوره دور افتاده سر بزند. مادر که داشت برای این که خودش را سرگرم کند بافتنی میبافت گفت: درب خانه به سختی باز می شود خوب شد امروز صبح هیزم ها را آوردیم داخل. ماریا لبخندی زد و دوباره به دور دست ها خیره شد.