۴۸ مطلب با موضوع «شخصی - درباره خودم» ثبت شده است

    • رمضان در ایران اسلامی

      امسال فکر نمی کردم شرایط فراهم شود و به ایران بیایم. اما به واقع سلطان جود و سخا حضرت امام علی ابن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء ما را طلبید و شکر خدا به ایران آمدم. سختی سفر با دو بچه کوچک کمتر از آنی بود که فکر می کردم. البته کم خوابی های قبل سفر و بعد از سفر، بخصوص به خاطر شرایط ماه رمضان و کم بودن فرصت افطار تا سحر، کمی مرا تحت فشار قرار داده است.

      هرچند فامیلهای نزدیک و چند دوست خیلی صمیمی ام در جریان آمدنم قرار گرفته اند اما بسیاری از دوستان دیگر هستند که هنوز بی خبرند. دوستان زیادی از قبل سفارش کرده بودند اگر ایران آمدم سراغشان بروم. آنقدر لطف دوستان زیاد است و فرصت من محدود که شرمنده بسیاری از عزیزان خواهم شد. امیدوارم از اینکه عمده وقت خود را با خانواده و والدین عزیزم هستم و فرصت دیدار همه عزیزان را نخواهم داشت ناراحت نشوند.

    • گاهی سرم خیلی شلوغ می شود

      این روزها گرما و رطوبت بیروت کم کم دارد زیاد می شود. همیشه نگران ارتشی ها و پلیس ها و مردم در صف ایست بازرسی بودم که نه تنها آفتاب گرم بیروت بلکه رطوبت غیرقابل تحمل را باید ساعتهایی طولانی تحمل کنند.

      مدتی است به جهت اینکه اصلا فرصت نداشتم تا بنویسم، مطالب مختلف و سوژه های متفاوتی را از دست دادم. یکی از آنها موفقیت امنیتی حزب الله در کشف خطر حمله تروریستها به بیمارستان. ظاهرا قرار بود تروریستها مانند عملیاتهایی که در عراق و سوریه داشتند به بیمارستان حمله کنند و زنده و مجروح و مراجعه کننده و بیمار و دکتر و پرستار را قتل عام کنند. خدا را شکر که موفق نشدند.
      دیگر اینکه توفیق دارم در انجام مصاحبه هایی پیرامون امام موسی صدر شخصیت های مختلفی را در لبنان ببینم و خاطرات ناب و زیبایی در مورد ایشان بشنوم اما به جهت رعایت امانتداری نمیتوانم آنها را منتشر کنم.
      چند روز پیش همراه دوستان عزیزی به موزه ملیتا رفتیم. با اینکه بارها به آنجا رفته ام اما هر بار برایم تازگی دارد چون هر دفعه تغییرات و پیشرفت هایی مشاهده می کنم. تصاویری که از این موزه گرفتم به زودی در قالب سفر نامه منتشر خواهم کرد. شاید اگر توانستم و فرصت کردم فیلم هایی که گرفتم را تدوین کرده و در قالب فیلم بازدید ملیتا در اختیار شما عزیزان قرار دهم تا بتوانید بطور مجازی از این موزه بازدید فرمایید.

    • دل نوشته یک بی جیره و مواجب

      از قدیم گفتن سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه.

      واقعا که وضع همین است. از اولی که برای خودم وبلاگ راه انداختم و از خاطرات و مسائل لبنان نوشتم، بعضی ها فکر می کردند یک آدم علاف که چند هزار دلار از سفارت یا جاهای دیگر حقوق می گیرد، خواسته وارد عرصه جنگ نرم شود! (یا شاید برای این کار کلی هم حقوق می گیرد). اگر مطلبی می گفتم بر ضد تروریستها و یا در تایید نظام سوریه جمله ای می نوشتم، می گفتند شما مزدورها و جیره مواجب بگیرها باید هم تایید کنید! کاش من یک جیره مواجب بگیر جمهوری اسلامی ایران بودم. چون هزاران بار شرف دارد به آدمی که بی جیره و مواجب، دنباله رو دشمن خودش است و مانند بز اخفش هرچه در ماهواره بگویند تایید می کند.

    • کجا می روی؟

      یادم میاد بعد از ماه رمضان سال قبل بود، یعنی حدود ۱۰ ماه پیش که تازه دو سه تا انفجار تو ضاحیه شده بود و حزب الله ورودی های ضاحیه رو به دقت می گشت. سعی می کردند از هر کسی به بهانه اینکه بچه ی کجایی؟ کجا می خوهی بروی؟ حرف بکشند تا از لهجه اش معلوم شود لبنانی است یا سوریه ای و فلسطینی یا خارجی. آدم اگه وارد باشه حتی لهجه مناطق مختلف لبنان رو میتونه تشخیص بده.ایست بازرسی خلاصه، با مادرم و همسرم و بچه ها تو ماشین بودیم. یک حزب اللهی سوال می پرسید که قیافه اش خیلی هم بسیجی بود! گفت: لوین واصل؟ من نفهمیدم منظورش چیه. عبارت لوین واصل رو تا اون موقع نشنیده بودم. گفتم نعم؟ (چی)
      گفت کجایی هستی؟ گفتم ایرانی.
      باورش نشد و مشکوک تر شد! هم مدارک رو گرفت نگاه کرد هم صندوق رو باز کرد و خوب گشت. تمام شیشه های ماشین رو هم تا ته گفت بکشم پایین (برای چک کردن اینکه بمب در بدنه جاسازی نشده باشد). رد که شدیم خانمم چپ چپ نگاه کرد و گفت وا!‌نفهمیدی چی میپرسه؟
      گفتم نه! پرسید به کجا رسیدی. منم خواستم بگم من لیسانس گرفتم، دارم فوق لیسانس میخونم، زن دارم، بچه دارم، کار دارم، زندگی دارم، اما تو چی؟! وایسادی تو ایست بازرسی به کجا رسیدی!

      اون شب کلی بابت این سوتی من و جوابی که به شوخی به نظرم رسید خندیدیم. از اون به بعد فهمیدم لوین واصل یعنی کجا می خواهی بروی.

    • چند ساعتی تا سال جدید

      عید فاطمیساعت 20 و 27 دقیقه و7 ثانیه روز پنج شنبه 29 اسفند 1392 هجری شمسی لحظه ی تحویل سال جدید است. به ساعت لبنان یعنی 18:57:07 . شب جمعه و ایام فاطمیه و شهدای دفاع مقدس در سوریه، به نظرم بهترین جا برای تحویل سال، زینبیه است. هرچند امکانش فراهم نشد، اما به جاش سعی می کنم در مزار شهدای این دفاع مقدس حضور پیدا کنم و برای ظهور مولامون دعا کنم. 

      امیدوارم سال جدید برای دوستان و همراهان  بازدید کنندگان، سالی مملو از موفقیت و شادکامی و سعادت باشه و نقشه های دشمنان مملکتمون نقش بر آب بشه و شرشون به خودشون برگرده.

      ان شاءالله همه مجردا ازدواج کنن و عروس دامادها بچه دار شوند و بی پولها پولدار شوند مریضها شفا پیدا کنند، زندانی ها آزاد بشند (البته نه جنایتکارایی که به مردم صدمه زده بودند)

      عیدی ما به دوستان هم دعا و زیارت از طرف اوناست. هرکی هرکدوم از شهدای دفاع مقدس از حریم اهل بیت رو ارادت داره و دوست داره، نیت کنه که سلام و دعاشو به اونا برسونم.

      روضة الشهدا

    • آیا اوباما وبلاگ من را می خواند؟

      وبلاگ ایرانی ام با آدرس و سیستم جدیدش، هنوز به رتبه وبلاگ قبلی در موتورهای جستجو نرسیده و عموما دوستان و بازدیدکنندگان همیشگی به آن سر می زنند. با بررسی آمار بازدیدکنندگان اطلاعات جالبی بدست میاد. مثلا می بینم که برخی هکرهای چینی سعی در یافتن صفحه مدیریت و هک کردن آن دارند. همچنین خیلی ها از آمریکا وبلاگ را بازدید کرده اند. اما آیا همه آنها وی پی ان است؟

      بعد از بازدید و بررسی سایتم توسط تیم اسراییلی، با خودم گفتم نکنه واقعا باورشون شده که این وبلاگ اهمیت داره و اطلاعاتی که ارائه میده خیلی دست اوله، پس حتما باید با سران مقاومت در ارتباط باشه. وگرنه برای چی بین این همه سایت رسمی و غیر رسمی طرفدار مقاومت، اومدن سراغ یه وبلاگ شخصی.

      گفتم این جوک لبنانی رو بگم براتون ، هم جالبه هم به این بحث ربط داره.

      به اوباما گفتند این لبنانی ها یک سیستم فوق پیشرفته جاسوسی دارند که از تمام اخبار و اطلاعات دنیا ظرف سه ثانیه مطلع میشه! تعجب کرد و گفت این چه سیستمیه؟ از کجا آوردن؟ گفتن نمیدونیم فقط میدونیم اسمش شوفی مافی است. میگن شو فی مافی و طرف مقابل اطلاعات دست اول میده.

      اوبامااوباما تصمیم گرفت خودش بره و از نزدیک ببینه. لباس عربی پوشید و رفت دم یک پمپ بنزین وایساد. به شخصی که داشت بنزین می زد گفت: السلام علیکم. شو فی مافی؟

      گفت: نمیدونم فقط میگن اوباما با لباس مبدل عربی اومده لبنان!

      این قضیه شوفی ما فی (همون دیگه چه خبرِ خودمون) تو لبنان باعث شده همه جور اطلاعاتی سریع پخش بشه. البته من خودم سعی میکنم اطلاعاتی که می شنوم اصلش رو از یه آدم مطلع یا شاهد بپرسم و بفهمم.

      با این احوال شاید عمو اوباما فکر میکرده من مثلا یه آدم مهم هستم و باید زیر نظر گرفته بشم. گفتم که بدونه اینم همون شوفی ما فی هست!


      اوباما

      اوباما مثلا در حال چک کردن سایت من :)

    • لبنان یا تهران؟ مساله این است

      یه موقع هایی اینقدر سختی و فشار تو کشور غریب آدمو اذیت میکنه که با خودش میگه اصلا برا چی اومدی اینجا. البته لبنان برای من خیلی هم غربت نیست اما در هر حال وقتی قانون اون کشور آدم رو شهروند عادی محسوب نکنه و بیمه و خدمات نداشته باشه ولی مجبور باشه کل مالیاتها و پرداختها رو مثل بقیه (حتی بیشتر) انجام بده، خب خیلی زور میاد به آدم.

      بارها با خودم فکر کردم برای چی باید لبنان رو به ایران ترجیح بدم. اگه از اهداف معنوی و بلند مدت و شخصی چشم پوشی کنم و مانند یک جوان عادی نگاه کنم و مزایا و معایب زندگی در لبنان رو در کفه ترازو بگذارم، قطعا باید بلند شم برگردم ایران؛ شک نکنید.

      خیلی از جوانهای ایرانی که از اوضاع ایران راضی نیستند، شاید معیارهای زیر رو در نظر داشته باشند:

    • اشغالگران سفید در لبنان

      دیروز با جمعی داشتیم میرفتیم برای تسلیت به یکی از جوانان که برادرش فوت کرده بود. خانه آنها در دهکده عیناثا در جنوب و نزدیکی بنت جبیل بود. اصلا حواسم نبود که ورود اجانب به این منطقه ممنوع است. به ایست بازرسی ارتش بعد از رودخانه لیطانی که رسیدیم، سرباز گفت: همه کارت شناسایی بدهند.

      من هم کارت اقامتم را دادم. گفت این چیه؟ تصریح نداری؟

    • مشاجرات من و یک اسرائیلی خوب!

      از اول که نفهمیدم اسراییلی است. آمد، با خیرخواهی گفت در یکی از وبلاگهای قدیمت یک عکس از تو و پسرت عباس هست. خلاصه از آنجا شروع شد به صحبت و آرام آرام ما را کشاند به بحث های اخلاقی و انسانی و کم کم یکهو حرفهایی زد که شک بردم اسراییلی باشد. چند بار هم به شوخی ازش پرسیدم. با ادامه بحث ها و نشان دادن عمق دشمنی اش با حاکمان اسلامی خصوصا نظام ایران تقریبا یقین پیدا کردم که اسراییلی است. در آخر این دوستمان اعتراف کرد فعال صلح و ساکن اورشلیم است.
      این قضیه کاملا برای من با قضیه بازرسی و تحلیل وبلاگم از طرف یک موسسه در اسراییل هم راستا است. اول در مورد سایت تحقیق و مانیتورینگ عادی صورت گرفته و ایشون به من ایمیل زده و بعد کل سایت بررسی و کپی شده. در طول مناقشات هم نامه های من تحلیل
      روانشناسی شده و هر بار با شکل و موضوع خاصی صحبت را ادامه داده اند.

    • وقتی در فضای مجازی ترور شدم

      مسواک می زدم. یادم آمد در آپارتمان را از پشت قفل نکرده ام. گفتم نکند نصف شب مزدوری کماندویی چیزی یواش در را باز کند و بیاید داخل. آخر، دفعه قبلی که دزد آمده بود هم، در رو مثل آب خوردن باز کرده بود. البته هنوز در را قفل نکرده ام! اول آمدم خدمت شما بگویم چی شده تا بعد بروم چفت بزرگ و محکمی که بعد از دزدی از خانه کار گذاشتم را ببندم.

      صبح که رفتم صفحه مدیریت وبلاگ با دیدن نمودار نمایش صفحه ها، شاخ من هم مثل نمودار رفت بالا! ۲۱۳۱ نمایش بین ساعت ۳ و ۴ صبح! سریع احتمال دادم حمله باشد، و بود. آی پی بازدید کننده هم اسراییل بود.

      نمودار بازدید