۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

    • خاطره - وقتی حزب الله خفتمان کرد!

      هفته پیش که شب از نمایشگاه کتاب بیروت باز می گشتم،ایست بازرسی ایست بازرسی ورود به ضاحیه شلوغ بود. شلوغی از داخل بود. ماشینها به کندی پیش می رفتند. هوا خیلی سرد بود. باران هم هر از گاهی نم نم می بارید. سپس تند می شد و بعد از چند دقیقه باز نم نم و بعدش متوقف می شد. وقتی رسیدم به ایست بازرسی، طبق معمول چراغ داخل ماشین را روشن کردم. یک خسته نباشید با لهجه لبنانی طبیعی گفتم. سرباز، سری تکان داد و گفت بفرمایید. سرش را به داخل اتاقک برگرداند که همکارش با موبایلش داشت ور می رفت. گفتم با سرما و بارون چطورید؟ گفت: وضع ما که خوب است. بعضی ها خیلی بدتر از این سرشان می آید (منظورش همکارانش در مناطق شمالی بود که برف و سرما کولاک می کند).

    • گاهی سرم خیلی شلوغ می شود

      این روزها گرما و رطوبت بیروت کم کم دارد زیاد می شود. همیشه نگران ارتشی ها و پلیس ها و مردم در صف ایست بازرسی بودم که نه تنها آفتاب گرم بیروت بلکه رطوبت غیرقابل تحمل را باید ساعتهایی طولانی تحمل کنند.

      مدتی است به جهت اینکه اصلا فرصت نداشتم تا بنویسم، مطالب مختلف و سوژه های متفاوتی را از دست دادم. یکی از آنها موفقیت امنیتی حزب الله در کشف خطر حمله تروریستها به بیمارستان. ظاهرا قرار بود تروریستها مانند عملیاتهایی که در عراق و سوریه داشتند به بیمارستان حمله کنند و زنده و مجروح و مراجعه کننده و بیمار و دکتر و پرستار را قتل عام کنند. خدا را شکر که موفق نشدند.
      دیگر اینکه توفیق دارم در انجام مصاحبه هایی پیرامون امام موسی صدر شخصیت های مختلفی را در لبنان ببینم و خاطرات ناب و زیبایی در مورد ایشان بشنوم اما به جهت رعایت امانتداری نمیتوانم آنها را منتشر کنم.
      چند روز پیش همراه دوستان عزیزی به موزه ملیتا رفتیم. با اینکه بارها به آنجا رفته ام اما هر بار برایم تازگی دارد چون هر دفعه تغییرات و پیشرفت هایی مشاهده می کنم. تصاویری که از این موزه گرفتم به زودی در قالب سفر نامه منتشر خواهم کرد. شاید اگر توانستم و فرصت کردم فیلم هایی که گرفتم را تدوین کرده و در قالب فیلم بازدید ملیتا در اختیار شما عزیزان قرار دهم تا بتوانید بطور مجازی از این موزه بازدید فرمایید.

    • خاطرات نصرالله - قسمت ششم

      یکی از علمای بزرگ لبنان هر هفته جلسه ای با مریدان خود داشت که می نشستند و در آن گپ می زدند. یک جلسه وی شروع به بدگویی از امام موسی صدر کرد و بقیه هم با او همراه شدند. اینکه امام موسی صدر شیعه را سیاسی کرده و با مسیحیان رابطه دارد و باعث ذلت شیعه شده و... . یکی از شاگردان که به امام موسی صدر علاقه داشت خدمت امام رفت و به او گزارش داد که فلانی جلسه اش به بدگویی شما می گذرد. امام فرمود خیر است ان شاءالله. دوباره گفت آقا، این عالم بزرگ درباره شما چنین و چنان گفت و مریدانش هم به دنبال او انواع تهمت ها را به شما نسبت دادند. امام دوباره فرمود خیر است. شما کاری نداشته باشید. هفته ی بعد امام موسی صدر به آن مرد تلفن کرد و گفت بیا با هم به جلسه ی فلان عالم برویم. مرد داشت شاخ در می آورد. با خود گفت شاید امام بیاید و از خود دفاع کند و اقلا چهار تا فحش بدهد دلمان خنک شود. وارد مجلس که شدند عالم بلند شد و خوش آمدگویی گرمی کرد و امام را در آغوش کشید و آنقدر از امام موسی صدر تجلیل کرد که همه تعجب کردند. امام با آنها نشست و چایی نوشید. عالم گفت ما افتخار می کنیم از شما کسب فیض کنیم. شما از همه ی ما عالم ترید. مسائل و مشکلات شیعه را می شناسید و به آنها رسیدگی می کنید... امام بعد از کسب اجازه چند کلامی صحبت کردند و بعد از آنجا رفتند. باز هم عالم، امام را احترام و بدرقه کرد.با رفتن امام آن عالم دوباره شروع به بدگویی کرد. و انقلب السحر علی الساحر. همه که دیدند امام چقدر مهربان و متواضع و باگذشت است و چقدر نسبت به رسیدگی به وضع شیعیان حرص دارد شیفته ی امام شده بودند و از عالم دو رو بدشان آمده بود. گفتند تا وقتی اینجا بود او را تا حد معصوم بالا بردی و حالا که نیست تا حد تکفیر پشتش بدگویی می کنی. خلاصه تمام شاگردان از دور او متفرق شدند و جلساتش منحل شد.

    • خاطرات نصرالله - قسمت پنجم

      روزی در ماشین نشسته بودیم و با امام به جایی می رفتیم. امام سیگاری در آورد و بر لب گذاشت تا آتش بزند. یکی از عقب پرسید:

      مولای ما! از نظر شما حکم فقهی سیگار کشیدن چیست؟

      امام موسی صدر لحظه ای درنگ کرد سپس سیگارش را برگرداند به پاکت و گفت: من از این به بعد دیگر سیگار نمی کشم.

      و از آن به بعد کلا سیگار را ترک کرد. هرچند سیگاری نبود و مثل سیگاری ها پاکت سیگار همراه نداشت. اما در مجالس اگر کسی تعارفش می کرد می کشید. ولی بعد این واقعه کلا سیگار را ترک کرد.

    • خاطرات نصرالله - قسمت چهارم

      تصویر تزیینی است

      قبل از آنکه حرکت امل شکل بگیرد امام جلساتی برای جوانها و مردم داشت. در دهکده ی ما هر هفته به صورت چرخشی در منزل یکی از اهالی ده جلسه برگزار می شد. یکبار قرار شد منزل یکی از اهالی باشد. او این چنین برای ابوجعفر نصرالله تعریف می کند: 

       ما در سالن مهمانخانه ویترینی داشتیم پر از انواع شیشه های شراب. شیشه های شامپاین رنگ و وارنگ که هر کدام قدمت و ارزشی داشتند و کلکسیون با ارزشی برایم بود و به آنها افتخار می کردم. شب با زنم نشستم به صحبت، که فردا سید می آید اینجا. چه کنیم؟ شیشه ها را جمع کنیم؟ پارچه ای بیاندازیم؟ همینطور باقی بماند؟

    • خاطرات نصرالله - قسمت سوم

       یک بار در مجلس نشسته بودیم. یکی از جوانها گفت امام می خواهند بروند دمشق. راه امن نیست و امام هم اجازه نمی دهند محافظ همراهشان برود. بیایید نقشه ای بریزیم. من می روم ماشین پدرم را می آورم شما هم اسلحه تهیه کنید و بگذارید در صندوق ماشین. ماشین را هم پشت مجلس پارک می کنیم. وقتی امام راه افتاد سریع دنبالش راه می افتیم و از دور مواظبش هستیم.

      مقدمات کار را آماده کردیم. نشسته بودیم و منتظر بودیم. امام موسی صدر آن جوان را صدا زد و با او صحبت کرد. وقتی جوان برگشت گفت: بلند شوید بروید! امام فهمیده، از کجا فهمیده نمی دانم! به من گفت فلانی! اگر خدا بخواهد کسی را از دنیا ببرد نه شما نه هیچ کس دیگری نمی توانید جلوی خدا را بگیرید و اگر بخواهد من زنده باشم هیچ ارتشی نمی تواند مرا بکشد. ثانیا مگه شما آموزش دیدید برای این کارها؟! بلند شید برید خونه هاتون!

    • خاطرات نصرالله - قسمت دوم

      آن زمان درگیری های داخلی بین جناح های راست و چپ بیداد می کرد. شیاح منطقه ی شیعیان بود که همسایه ی عین الرمانة منطقه ای مسیحی نشین است. جنگی شدید بین اهالی این دو منطقه در گرفته بود. امام جوانهای دور و برش را جمع کرد رفت آن وسط ایستاد و گفت: به من شلیک کنید. اگر مشکلتان با کشتن من حل می شود مرا بزنید. جنگ متوقف شد. دو طرف درگیری آمدند جلو و دور امام را گرفتند. امام برایشان صحبت کرد و تنش های مذهبی بین آنان را فرونشاند. یک زن مسیحی از خوشحالی توقف جنگ، جلوتر آمد تا با امام دست دهد. امام خیلی خونسرد و سریع با یک حرکت دست، عبایش را دور دستش پیچید و دستش را به او داد. 

    • خاطرات نصر الله - قسمت اول

      نصرالله را دوستش به جلسه برد. در آن جلسه امام موسی صدر (رییس مجلس شیعیان) برای جوانها صحبت می کرد. صحبت هایش عجیب و تکان دهنده بود و کسی مثل آن را از زبان روحانیون دیگر نشنیده بود. آخر جلسه یک عده رفتند و عده ای هم دور سید حلقه زدند و سوالهایشان را از او می پرسیدند. نصرالله بلند شد که بروند اما دوستش دستش را گرفت و کشید نزدیک میز سید موسی. سید نگاهی به آنها کرد و سلام و احوال پرسی کرد. به نصر الله گفت شما قبلا تشریف نمی آوردید؟ اهل کجا هستید اسمتان چیست و...

      نصرالله خجالت کشیده بود. آخر در آن زمان کسی جوانها را آدم حساب نمی کرد چه برسد که رئیس و کله گنده هم باشد. شیفته ی کلام و رفتار و سیمای سید شده بود. از آن به بعد همیشه پای ثابت صحبت های امام بود.

      ابوجعفر نصرالله، دیگر یکی از جوانهای دور و بر سید موسی بود و همیشه جلسات روز جمعه را شرکت می کرد. جلساتی که بعد ها معروف شد به کادر فرماندهان حرکت امل. 

      یک بار روز جمعه قبل از ساعت 2 بعد از ظهر که جلسه شروع می شد به مجلس رسید. منشی امام به جوانها گفت فکر نمی کنم جلسه تشکیل شود. امام صبح رفته اند دمشق و بعید است برگردند. یک سری از جوانها رفتند. ابوجعفر و عده ای دور هم نشسته بودند که با تعجب دیدند ماشین امام موسی صدر یک دقیقه به ساعت 2 وارد مجلس شد و امام به سرعت پیاده شده و وارد سالن شدند. جوانها که نشستند امام دید جمعیتشان کم است. گفت بقیه کجا هستند؟ گفتند منشی اینطور گفت. امام منشی را مورد عتاب قرار دادند و گفتند یعنی چه؟ ما قرار داشتیم. من از دمشق برگشتم تا سر قرارم حاضر باشم و دو کلمه از خدا و پیامبر برای این جوانها بگویم و برگردم دمشق کارم را ادامه دهم. 

    • خاطرات سرتیپ - قسمت ششم

      امام را همیشه متهم می کردند که شما و افرادت با اقداماتتان این مملکت را به نابودی می کشید.

      یک بار رسیدم منزل همسرم گفت کجایی؟ گفتم: از کی تا حالا از من بازجویی می کنی؟ کار داشتم بیرون بودم. گفت: نه خیلی دنبالت می گردند. گفتند اگر آمدی سریع با سفارت امارات تماس بگیری. وزیر خارجه شان سفرش را عقب انداخته تا تو را ببیند. با تعجب رفتم زنگ زدم به سفیر. گفت: خدا حفظت کنه کجایی. تو را به خدا سریع بیا اینجا. بلند شدم رفتم سفارت. وزیر خارجه ی امارات مرا به گرمی در آغوش کشید و خیلی مرا تحویل گرفت. مانده بودم چرا.

    • خاطرات سرتیپ - قسمت پنجم

      روزی توفیق علاوی از بزرگان عراق آمده بود و همراه هم داشتیم در بیروت می گشتیم. رسیدیم به جایی که خانواده ی امام موسی صدر بعد دزدیده شدنش آنجا ساکن شده بودند. خانه ای اجاره ای در محله ای نه چندان مرتب. گفتم اینجا منزل سید صدر است.

      علاوی گفت: کدام سید صدر؟

      گفتم امام موسی صدر.