۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سید عباس موسوی» ثبت شده است

    • سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان - قسمت سوم

      سفرنامه زیر خاطرات یکی از جوانان هموطن است که به لبنان علاقه مند می شود. برای رفتن به لبنان زبان عربی خود را تقویت می کند و در نهایت به تنهایی سفر کرده و به لبنان سفر می کند. علاوه بر تجربه زیبای سفر، نگاه موشکافانه ایشان قابل تامل است. وی در یک سفر کوتاه نکات زیادی را متوجه شده و زندگی در لبنان را تا حدودی تجربه کرده است. در ادامه مطلب، قسمت سوم سفرنامه ایشان بدون دخل و تصرف آمده است.

    • حسین مقاومت، فرزند عزرائیل

      نشر این مطلب در صورت ذکر نام مترجم بلامانع است.

      ترجمه محمود علوی

      وقتی سید عباس موسوی به دبیرکلی حزب الله انتخاب شد بیش از دو هفته در بیروت باقی ماند و در این مدت به منزلش در بقاع نرفت. یک روز فرزند کوچکش حسین (که با او به شهادت رسید) تلفن زد . گفت: «چرا خودتو گرفتی؟ دبیر کل شدی دیگه پیش ما نمیای!». پدرش خندید و از خانواده پرسید «کدومتون همچین حرفی زدید جلوی بچه؟»
      گفتند هیچکس. «اصلا کسی جرات چنین کاری را ندارد».
      یاسر پسر بزرگ شهید سید عباس موسوی می گوید شهید حسین از همه ی خانواده جرات و جسارتش در گفتار با پدر بیشتر بود و شیطنت های زیادی داشت خصوصا با محافظان سید.
      یکبار محافظان را غافلگیر کرد و وقتی سید در دفترش جلسه داشت، با دوستش به دفتر نفوذ کرد. وقتی وارد شد پدرش پرسید: چه میخواهی؟ گفت: این دوست من است و دوست دارد با شما آشنا شود! برای همین آوردمش اینجا. «سید ناراحت نشد بلکه با دوست برادرم دست داد».
      بعدها این کودک برای یاسر تعریف کرد که «من در کودکی با سید عباس آشنا شدم و شهید حسین مرا با ایشان آشنا کرد». وقتی اسمش را می پرسیدیم می گفت: «حسین مقاومت». اسمی که پدرش وقتی چهارسالش بود به او داده بود. در آنروز به او گفته بود: «وقتی بزرگ شدی یکی از مجاهدین خواهی شد. برای همین اسمت را می گذارم حسین مقاومت».
      حسین در شش سالگی دائما می گفت که شهید خواهد شد و مومنان را در قیامت شفاعت خواهد کرد. «ولی به همه می گفت که خودش انتخاب می کند چه کسی را شفاعت کند. یکبار برای شفاعت، ما را به سفید و سبزه دسته بندی می کرد، یکبار آنهایی را که قصد داشت شفاعت کند نام می برد و آنهایی را که ناراحتش کرده بودند جدا می کرد».
      همچنین حکایت کرده اند یکبار به مساله ای که معلم ریاضی طرح کرد اعتراض نمود. معلم پرسید «اگر ده سیب داشته باشیم و پنج تای آن را بخوریم چند تا سیب باقی می ماند؟» حسین جواب داده بود: سوال را نباید اینطوری بپرسید. خانم معلم پرسید خب چطوری باید پرسید؟
      گفت: «می گوییم: ده تا اسراییلی بودند، پنج تا رو مقاومت کشت. پنج تا باقی می مونه که من می کشمشون».

      به نقل از المنار

    • وقتی دبیرکل حزب الله مدعی شد جوانان مدافع حرم به جهنم می روند

       

      وقتی حزب الله عملا شکل گرفت دبیرکل نداشت. بلکه شورایی بود و سخنگویی داشت به نام سید ابراهیم امین السید. اولین دبیرکل حزب الله شیخ صبحی طفیلی بود. او یکی از علمای شیعه بود که در زمان امام موسی صدر از مویدین امام بود و جزو هیئت عمومی مجلس شیعیان بود. وی فردی انقلابی و تند بود و خطابه های خشک و خشنی ایراد می کرد. دوره ی دوم سید عباس موسوی انتخاب شد. امری که به مزاق شیخ صبحی طفیلی خوش نیامد. البته بیشتر افراد شورا خواستار دبیر کلی سید حسن نصرالله بودند. چرا که وی را از نظر مدیریت عملیاتی و اجرایی از بقیه بهتر می دانستند و رابطه ی عاطفی بهتری با وی داشتند و کلام و خطاب دلنشین وی را متمایز از دیگران می دیدند. ایران هم سید حسن را قبول داشت. اما سید حسن به جهت تواضع و احترام به سید عباس، کناره گرفت و شورا، سید عباس موسوی را برگزید. شیخ صبحی طفیلی برای دور بعدی دندان تیز کرده بود! وقتی سید عباس شهید شد شورا به اتفاق آرا سید حسن را برگزید. شیخ صبحی طفیلی خیلی برایش گران تمام شد و بنا به مخالفت و سرکشی گذاشت.