۴۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید» ثبت شده است

    • برای مادر جهاد

      حضرت زینب سلام الله علیهازینب (سلام الله علیها)،
      و چه می دانی که زینب(سلام الله علیها) کیست،
      زینب در کربلا و اسارت خاموش نشد،
      بلکه نوری برافروخت که اسلام راستین را به همه نشان داد.
       

      لبنانلبنان،
      و چه می دانی که لبنان چیست،
      لبنان با جنگ و اشغال و فتنه گم نشد،
      بلکه گروهی را پرورش داد که بازوی توانمند اسلام راستین شدند.
       

      شهیدشهید،
      و چه می دانی شهید کیست،
      آنکه زندگی راحت و همسر و فرزندانش دست و پای او را نبست،
      بلکه آزادانه امنیت و افتخار و سربلندی برای مردمش آفرید،
       
      همسر،
      و چه میدانی همسر شهید یعنی چه،
      آنکه شوهرش همیشه از او دور بوده اما از شوهرش دور نیست،
      بلکه با صبر و تشویق و روحیه اش، همسرش را به دستان ملائک می سپارد.
       
      آری، همسر شهید. همان ها که رنج و سختی و محرومیت های مادی و معنوی، نتوانست آنان را از راه زینب(سلام الله علیها) باز دارد و همان ها که اجازه دادند شوهران و فرزندانشان بال در بال ملائک برکشند و با فداکاری و ایثارشان، افتخار و سربلندی و امنیت برای دیگران فراهم کنند.
       

      ام مصطفیام مصطفی،
      همسرِ حاج عماد،
      مادرِ جهاد،
      او که پس از شهادت همسرش، پیش از دفن، در قبر او خوابید،

      عماد و جهاداو که پس از شهادت فرزندش عماد، قطره اشکی جلوی دیگران نریخت و ناله ای نکرد و لبخند از لبانش محو نشد.
      سه ساعت در قبر جهاد، همان جا که همسرش عماد هم دفن بود، دراز کشید. با اصرار بیرونش آوردند.
      و چگونه دل بکند از همسر، و از فرزند....
      سرت به سلامت ام مصطفی، قلب پاک ات به سلامت، خدا پشت و پناهت که از این پس از عیال الله هستی. نمی گویم خدا صبرت بدهد، چرا که داده؛ نمی گویم اجرت بدهد، چرا که می دهد؛ می گویم دعا کن صاحبمان بیاید، دعا کن ما هم بتوانیم جلوی مولایمان سربلند باشیم. دعا کن ما هم به مقام بزرگانی که از دامنت پر کشیدند برسیم.

    • عملیات قنیطره و پیامهای آن

      سه هفته پیش رسانه های رژیم اشغالگر صهیونیستی بطور واضح پرونده تسلیح جولان توسط حزب الله و ایران را مطرح کرده و از خطرات آن برای امنیت صهیونیستها پرده برداشته بودند. در این میان بطور واضح اسم چند نفر برده شده بود. جهاد مغنیه و سمیر قنطار و طباطبایی.

      آنها ادعا کرده بودند آموزش و سازماندهی گروه های مسلح سوریه ای به دست حزب الله با هدف باز کردن جبهه تازه ای بر ضد صهیونیستها در حال انجام است و این ماموریت بدست فرماندهان حزب الله دنبال می شود.
      باید بدانیم حادثه عملیات نظامی رژیم صهیونیستی بر ضد هدفی در سوریه با دقت و از روی قصد انجام شده است. در این کاروان حاج ابوعیسی و محافظ وی، تنها افرادی بودند که مستقیما نیروی حزب الله بودند. او حدود سه سال بود که در سوریه انجام وظیفه می کرد. در این بازدید، وی در حال توجیه نیروها وفرماندهی جدید برای تحویل منطقه به آنان بود. جهاد و سه نفر از نیروها، هرچند از نیروهای حزب الله بودند اما مستقیما با سپاه در ارتباط بوده و زیر نظر سپاه فعالیت می کردند. هلیکوپتر اسراییلی از نزدیک ترین پایگاه نظامی، بلند شده و موشک هایش را شلیک کرده و دوباره در پایگاه به زمین نشسته است. حتی وارد آسمان سوریه هم نشده بود. هرچند رژیم صهیونیستی پس از عملیات اعلام کرد فرمانده حزب الله که مسئول حمله به صهیونیست ها در جنگ آینده بود را کشته است و نام ابو علی طباطبایی را مطرح کرد اما قضیه فراتر از این است.

    • شهادت جمعی از سرداران مقاومت

      هلیکوپتر ارتش اشغالگرامروز حوالی ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که در بین خبرهایی که از سوریه می فرستند نوشته بود یک هلیکوپتر اسراییلی دو موشک به هدفی در دهکده «مزرعة الأمل» در قنیطره (در جنوب سوریه) شلیک کرده است. همزمان دو هواپیمای شناسایی اسراییل هم در منطقه در حال گشت زنی بوده اند.

      عهد رزمندگانحزب الله حدود ساعت شش و نیم بعد از ظهر از شهادت تعدادی از مجاهدان حزب الله در این حمله خبر داد و عنوان داشت در آینده اسامی این شهدا را اعلام خواهد کرد. شبکه های اجتماعی به سرعت اخبار و شایعات مختلفی منتشر کردند. طبق این اخبار، یک پایگاه مقاومت در دهکده مزرعه الامل مورد هجوم موشکی یک هلیکوپتر اسراییلی قرار گرفت. این پایگاه دو ماه پیش از منطقه نبع الصخر به این منطقه منتقل شده بود، چون مقاومت با خبر شده بود که دشمن آنرا کشف کرده است. جزئیات اخبار اشاره دارد که دشمن اسراییلی پس از دریافت اطلاعاتی که نشان دهنده حضور تعدادی از فرماندهان مقاومت و برخی کارشناسان نظامی ایرانی و سوری در این پایگاه بود طی دو حمله به آن نه تنها به مرزهای سوریه تجاوز کرد بکه با شهادت جمعی از مردان محور مقاومت، بار دیگر وحشیگری و دشمنی خود با انسانیت را به تصویر کشید. 

    • حاج قاسم قهرمان یا حاج قاسم اسطوره؟

      هربار کسی اسم سردار عزیز، حاج قاسم سلیمانی را مطرح می کند (خصوصا دشمنان)، احساس می کنم جریانی مشکوک در پی اسطوره سازی از این مرد بزرگ است تا به هدفی شوم برسد. بارها ایشان را ناجی قضیه های مختلف مطرح کرده اند و چنین نشان داده اند که اگر ایشان نبود، ما یا جبهه مورد حمایت ما شکست خورده بود.

      خب اگر کمی فکر کنیم، و اگر کمی اطلاعات از وضع میدانی داشته باشیم متوجه می شویم این نوع صحبتها بیش از آنکه برای خدمت و محبت به این سردار عزیز باشد، آگاهانه یا ناآگاهانه ضربه به ایشان و سپاه است.

      مثلا در قضیه عراق، می گویند اگر ایشان نبود الان بغداد سقوط کرده بود و ...

    • چند ساعتی تا سال جدید

      عید فاطمیساعت 20 و 27 دقیقه و7 ثانیه روز پنج شنبه 29 اسفند 1392 هجری شمسی لحظه ی تحویل سال جدید است. به ساعت لبنان یعنی 18:57:07 . شب جمعه و ایام فاطمیه و شهدای دفاع مقدس در سوریه، به نظرم بهترین جا برای تحویل سال، زینبیه است. هرچند امکانش فراهم نشد، اما به جاش سعی می کنم در مزار شهدای این دفاع مقدس حضور پیدا کنم و برای ظهور مولامون دعا کنم. 

      امیدوارم سال جدید برای دوستان و همراهان  بازدید کنندگان، سالی مملو از موفقیت و شادکامی و سعادت باشه و نقشه های دشمنان مملکتمون نقش بر آب بشه و شرشون به خودشون برگرده.

      ان شاءالله همه مجردا ازدواج کنن و عروس دامادها بچه دار شوند و بی پولها پولدار شوند مریضها شفا پیدا کنند، زندانی ها آزاد بشند (البته نه جنایتکارایی که به مردم صدمه زده بودند)

      عیدی ما به دوستان هم دعا و زیارت از طرف اوناست. هرکی هرکدوم از شهدای دفاع مقدس از حریم اهل بیت رو ارادت داره و دوست داره، نیت کنه که سلام و دعاشو به اونا برسونم.

      روضة الشهدا

    • زنده بودن مردگان و شهدا

      سید را در گوگل پلاس پیدا کرده بودم، از ریشیر مطالبش توسط دوستان حلقه های خودم. فالو اش که کردم نظر هم برایش میگذاشتم. تا اینکه متوجه شدم ایشان در لبنان است. برایش پیغام دادم و ایشان با نهایت تواضع، به یک ناشناسِ ندیده و نشناخته اجازه داد تا او را ببیند.

      سیدِ عزیز ما، هرچند مدتی پلاس را ترک کرد و بعد لبنان را هم ترک کرد اما همیشه برای من عزیز بوده و به یادش بوده ام.

      وقتی یک ایرانی برای درس یا کار به لبنان می آید نه تنها مشکلات غریب بودن و تنها بودن و ناشناس بودن را دارد بلکه مشکلات لبنان هم اضافه بر آن باید تحمل کند: گرانی و شلوغی و بی برقی و بی آبی و ...

      ماجرای زیر که سید در پلاس خود تعریف کرده مرا یاد داستانی از حضرت علامه طباطبایی انداخت. اول ماجرای سید را بخوانید:

      مدتی از حضورم در لبنان میگذشت که قرار شد خانواده هم به من ملحق بشن. به دلیل شرایط خاص ضاحیه، ترجیح دادیم برای اسکان، خونه ای کوچک در یکی از روستاهای جنوب اجاره کنیم؛ روستایی که محل شهادت بیش از 100 نفر از رزمندگان مقاومت اسلامی در طول سالهای اشغالگری صهیونیستها بود. فقط تنها نگرانیم، غربت و تنها موندن خانومم با سیدعلی سه ساله در اون روستای دورافتاده بود. چون من باید هر روز صبح مسیر 80 کیلومتری جنوب تا بیروت رو می اومدم و آخر شب برمیگشتم.
      بالاخره خانواده از راه رسیدند و بعد از توقفی کوتاه در بیروت سه نفری عازم جنوب شدیم. حس غریبی بر فضای روستا و خانه حاکم بود، و فکر تنها ماندن زن و بچه ام در آنجا خیلی برام آزاردهنده شده بود. کلید رو چرخاندم و در رو باز کردم و وارد خانه شدیم..

    • حسین مقاومت، فرزند عزرائیل

      نشر این مطلب در صورت ذکر نام مترجم بلامانع است.

      ترجمه محمود علوی

      وقتی سید عباس موسوی به دبیرکلی حزب الله انتخاب شد بیش از دو هفته در بیروت باقی ماند و در این مدت به منزلش در بقاع نرفت. یک روز فرزند کوچکش حسین (که با او به شهادت رسید) تلفن زد . گفت: «چرا خودتو گرفتی؟ دبیر کل شدی دیگه پیش ما نمیای!». پدرش خندید و از خانواده پرسید «کدومتون همچین حرفی زدید جلوی بچه؟»
      گفتند هیچکس. «اصلا کسی جرات چنین کاری را ندارد».
      یاسر پسر بزرگ شهید سید عباس موسوی می گوید شهید حسین از همه ی خانواده جرات و جسارتش در گفتار با پدر بیشتر بود و شیطنت های زیادی داشت خصوصا با محافظان سید.
      یکبار محافظان را غافلگیر کرد و وقتی سید در دفترش جلسه داشت، با دوستش به دفتر نفوذ کرد. وقتی وارد شد پدرش پرسید: چه میخواهی؟ گفت: این دوست من است و دوست دارد با شما آشنا شود! برای همین آوردمش اینجا. «سید ناراحت نشد بلکه با دوست برادرم دست داد».
      بعدها این کودک برای یاسر تعریف کرد که «من در کودکی با سید عباس آشنا شدم و شهید حسین مرا با ایشان آشنا کرد». وقتی اسمش را می پرسیدیم می گفت: «حسین مقاومت». اسمی که پدرش وقتی چهارسالش بود به او داده بود. در آنروز به او گفته بود: «وقتی بزرگ شدی یکی از مجاهدین خواهی شد. برای همین اسمت را می گذارم حسین مقاومت».
      حسین در شش سالگی دائما می گفت که شهید خواهد شد و مومنان را در قیامت شفاعت خواهد کرد. «ولی به همه می گفت که خودش انتخاب می کند چه کسی را شفاعت کند. یکبار برای شفاعت، ما را به سفید و سبزه دسته بندی می کرد، یکبار آنهایی را که قصد داشت شفاعت کند نام می برد و آنهایی را که ناراحتش کرده بودند جدا می کرد».
      همچنین حکایت کرده اند یکبار به مساله ای که معلم ریاضی طرح کرد اعتراض نمود. معلم پرسید «اگر ده سیب داشته باشیم و پنج تای آن را بخوریم چند تا سیب باقی می ماند؟» حسین جواب داده بود: سوال را نباید اینطوری بپرسید. خانم معلم پرسید خب چطوری باید پرسید؟
      گفت: «می گوییم: ده تا اسراییلی بودند، پنج تا رو مقاومت کشت. پنج تا باقی می مونه که من می کشمشون».

      به نقل از المنار

    • انفجار در نزدیکی سفارت ایران در بیروت

       

      راس ساعت ده صبح که برق آمد و دکمه آسانسور را زدم تا پایین بروم، از خانه همسایه شنیدم که با صدای بلند برای پدر پیرشان می گفت در جناح انفجار رخ داده. سریع وایرلس گوشی را روشن کردم و رفتم سایت النشره و دیدم در جناح بمب منفجر شده. متوجه نشدم جناح کجاست. پایین که رسیدم دیدم همه در میوه فروشی روبروی خانه جمع شده اند و به تلوزیون خیره شده اند. شبکه المیادین که دفترش یک خیابان پایین تر از محل انفجار است اولین گزارشگر زنده از انفجار بود. تازه فهمیدم بغل سفارت خودمان انفجار رخ داده. اول مشخص نبود انتحاری است یا موشک. میوه فروش که داشت صحنه های انفجار را می دید گفت این حتما انتحاری بوده. موشک اینطوری نمیکنه.

    • سوریه نیروی ایرانی نمی خواهد

      وقتی ابوحسن دستانم را فشرد قدرت یک پهلوان را حس کردم. محکم و گرم و دوستانه با من دست داد. تا بعد از اینکه از مجلس بیرون رفت نمی دانستم کیست؛ تصورم این بود که یک حزب اللهی معمولی باشد. هرچند تیپ و ظاهرش مثل عماد مغنیه بود اما لاغرتر از او بود و سبزه. داشتند با شیخ در مورد نیروها در سوریه و آموزش جوانان سوری صحبت می کردند.

    • انفجار در تهران؟!!

      همان چهار راهی که همیشه رد می شدم، وسط چهار راه شلوغ و سردرگم، گاهی انظباط (پلیس راهنمایی حزب الله) می ایستاد گاهی یک پلیس شهرداری. همان که نبشش معجنات الخباز بود (معجنات هر چیزی که با خمیر درست می شود مثل پیتزا و مناقیش و...). همان که چند قدمی با مجمع سید الشهدا فاصله دارد. جوان باطری فروشی که مغازه اش آنجا بود شهید شد، فلافلی سر خیابان شهید شد، مغازه ها که تا مدتها در آتش می سوخت، شیرینی فروشی نابود شد و سلمانی دیگر وجود ندارد. اجساد این طرف و آن طرف پراکنده است. تکه های گوشت سوخته از در و دیوار آویزان است.