۵۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ضاحیه» ثبت شده است

    • وقتی حزب الله از سنی های ساکن ضاحیه دفاع می کند

      سلمونی بودم. ریش و قیچی دست یوسف بود! یوسف جوان نازنینی است که زحمت می کشد ما را کچل می کند! البته بهتر است بگویم اصلاح می کند. خلاصه او اصلاحاتچی محله است.
      دو تا از رفقاش هم رو صندلی نشسته بودند. تلویزیون چیزی راجع به غزه گفت. اونا شروع کردن با هم حرف زدن. از فلسطینی ها بدی میگفتن و اینکه نمیشه بهشون اعتماد کرد. یوسف نه گذاشت و نه برداشت و گفت اصلا هیچ سنی ای قابل اعتماد نیست و از دستش در امان نیستیم خصوصا حسن! این رو به شوخی به حسن گفت.
      در ادامه صحبتهای اونها، متوجه شدم حسن از خانواده ای سنی است اما خودش شیعه شده. مادرش در خواب شخص نورانی ای را دیده که به دلش برات شده پیامبر است. در خواب به او گفته بودند اسم پسرت را حسن بگذار.
      حسن تعریف کرد یک بار پنج شش نفر آمدند زیر ایوان خانه ما شروع کردند فحش دادن به همه بزرگان اهل سنت از ریز تا درشت. مادرم حسابی عصبانی شده بود. بچه محل هایمان بودند. من می خندیدم. گفت چرا می خندی برو یک چیزی بگو خفه شان کن. گفتم چکار کنم؟ می خواهی خودم رو وسطشون بترکونم؟ گفت ذلیل نمیری! اصلا خودم میرم. رفت داد و قال کرد. بعد که پدرم آمد و قضیه را فهمید رفت مسجد و به حزب الله گفت چنین موضوعی شده. آمدند نشانی گرفتند و اونها رو در عرض چند دقیقه خفت کردند و آوردند. انداختند جلوی پای مادرم و گفتند از حاج خانم معذرت خواهی کنید تا بعد به حسابتان برسیم.
      بعد از سین جین مشخص شد پول گرفته بودند تا بیایند فحش بدهند. نصفشان سنی بودند. از جمله یک سوریه ای. می خواستند ما را نسبت به همسایه های شیعه و محیط ضاحیه بدبین کنند و ایجاد تنفر کنند.

      (ضاحیه هم سنی دارد و هم مسیحی و هیچکدام هیچ وقت از شیعیان بدی ندیدند. اما وای به روزی که یک شیعه در میان اهل سنت زندگی کند، تا تقی به توقی بخورد بیچاره اش می کنند.)

      حسن تعریف کرد یک شیعه را می شناخت که در طریق الجدیده (منطقه سنی نشین بیروت متمایل به المستقبل) زندگی می کرد. با کسی مشکلی نداشت و با همسایه ها دوست بود. یک بار دوستان سنی اش آمدند خانه او را آتش زدند که زن و دو بچه اش در آتش سوختند. به همین راحتی.

    • کجا می روی؟

      یادم میاد بعد از ماه رمضان سال قبل بود، یعنی حدود ۱۰ ماه پیش که تازه دو سه تا انفجار تو ضاحیه شده بود و حزب الله ورودی های ضاحیه رو به دقت می گشت. سعی می کردند از هر کسی به بهانه اینکه بچه ی کجایی؟ کجا می خوهی بروی؟ حرف بکشند تا از لهجه اش معلوم شود لبنانی است یا سوریه ای و فلسطینی یا خارجی. آدم اگه وارد باشه حتی لهجه مناطق مختلف لبنان رو میتونه تشخیص بده.ایست بازرسی خلاصه، با مادرم و همسرم و بچه ها تو ماشین بودیم. یک حزب اللهی سوال می پرسید که قیافه اش خیلی هم بسیجی بود! گفت: لوین واصل؟ من نفهمیدم منظورش چیه. عبارت لوین واصل رو تا اون موقع نشنیده بودم. گفتم نعم؟ (چی)
      گفت کجایی هستی؟ گفتم ایرانی.
      باورش نشد و مشکوک تر شد! هم مدارک رو گرفت نگاه کرد هم صندوق رو باز کرد و خوب گشت. تمام شیشه های ماشین رو هم تا ته گفت بکشم پایین (برای چک کردن اینکه بمب در بدنه جاسازی نشده باشد). رد که شدیم خانمم چپ چپ نگاه کرد و گفت وا!‌نفهمیدی چی میپرسه؟
      گفتم نه! پرسید به کجا رسیدی. منم خواستم بگم من لیسانس گرفتم، دارم فوق لیسانس میخونم، زن دارم، بچه دارم، کار دارم، زندگی دارم، اما تو چی؟! وایسادی تو ایست بازرسی به کجا رسیدی!

      اون شب کلی بابت این سوتی من و جوابی که به شوخی به نظرم رسید خندیدیم. از اون به بعد فهمیدم لوین واصل یعنی کجا می خواهی بروی.

    • جام جهانی در لبنان برای پولدارها

      پرچم کشورهاحال و هوای جام جهانی لبنان را فرا گرفته. در این میان، فروشندگان و دستفروشان کلی از این اوضاع استفاده می کنند. از فروش پرچم های کوچک و بزرگ کشورهای مختلف و تیمهای گوناگون بگیرید، تا فروش اسباب بازیها و وسایل مختلف با طرح و نقش تیمهای شرکت کننده در جام جهانی. حتی مناقیش (صبحانه معروف لبنانی) با تزیین ویژه جام جهانی ارائه می شود.

      مناقیش با طعم جام جهانی

    • انواع حجاب در لبنان و هزینه آن

      از آنجا که مطالبی در سایتها منتشر شد مبنی بر گران بودن حجاب چادر نسبت به حجاب مانتو، خواستم وضع لبنان را هم بشنوید. اطلاعات من حاصل شنیده ها و دیده های خودم در ضاحیه و فروشگاه های مختلف لبنان است. البته نه فروشگاه های خاص در خیابان الحمرا که هر قطعه لباسشان بین 500 ، ششصد دلار تا چند هزار دلار است. بلکه فروشگاه هایی که عموم مردم از آنها خرید می کنند.
      هزینه پوشش برای خانمهای چادری در لبنان بسیار کمتر از مانتو پوشها یا بی حجابهاست.

      حجاب شرعییک خانم مانتو پوش (مانتو شرعی بلند) باید یک مانتو بخرد و یک روسری یا شال لبنانی (ترکی). قیمتهای روسری و مانتو بیداد می کند. قیمت یک مانتوی خوب بین 50 و صد دلار است. هرچند ارزانتر و بی کیفت تر و ساده تر هم وجود دارد، اما این قیمت نرمال است؛ و البته گرانتر هم موجود است. روسری و شال حریرِ اصل اقلا کمِ کم 50 دلار قیمت دارد به بالا.

      ارزانترین روسری حریر که پارچه آن حریر خالص نبوده و ترکیب دارد، 23 دلار به فروش می رسد.

    • کمی از حزب الله

      حزب اللهشروع کردم از حزب الله لبنان بنویسم، از روحیه شان، از اعتقاد راسخشان، از احترام فوق العاده شان به امام زمان، از خلوصشان، از ولایتشان، از کم لطفی هایی که دیگران در حق آنها می کنند، از تنگدستیشان، از جهادشان، اخلاقشان و برنامه هایشان.

      شروع به نوشتن که کردم تبدیل شد به مقاله ای که به تاریخ شیعه در لبنان و تاسیس حرکت امل و سپس حزب الله می پردازد و مراحل پیشرفت حزب الله را بررسی می کند.

      یادم افتاد 25 ایار یعنی 5 خرداد سالروز آزادسازی لبنان بدست حزب الله است. بهتر دیدم مقاله در آن تاریخ منتشر شود. اما اینجا چند جمله ای می نویسم که در نوشته های جدی نمی توان نوشت.

    • تاثیر منفی جنگ سوریه بر اقتصاد لبنان و زندگی مردم

      دوستی برای کار اقتصادی به لبنان آمده بود. تجربه این چند روز نشان داد برای کار اقتصادی در لبنان باید صبر ایوب، سرمایه قارون و عمر نوح داشته باشید. از یک طرف مافیاهای تجار ایرانی و از طرف دیگر تجاری که به صورت جزئی و تک و توک بازار تجار مقیم را با قیمتهای غیر واقعی هم می ریزند مانع رسیدن شما به نتیجه هستند. رکود اقتصادی در لبناناز همه مهم تر اینکه وضعیت اقتصادی کنونی در لبنان بسیار راکد است. هم به جهت تحریم اعراب مخالف سوریه و حزب الله، هم به جهت نا امنی.  به خبر زیر که خودم ترجمه کردم توجه کنید:


      سامانه خبری النشره لبنان: واشنگتن پست به نقل از صاحب یکی از مصالح فروشی های بیروت نوشت که فروش مصالح بالا رفته اما نه برای ساخت ساختمانهای جدید، بلکه برای کیسه شن! بسیاری از مردم از ترس ماشینهای بمبگذاری شده، کیسه شن تهیه می کنند.

      سنگر بندی در ضاحیهاین روزنامه چنین عنوان می کند که کیسه های شن جلوی پیاده رو ها و رستوران ها و مغازه های حارة حریک نشان دهنده بهایی است که حامیان حزب الله برای پشتیبانی حزب الله از نظام سوریه می پردازند.

      این روزنامه اشاره می کند که ضاحیه بعد از جنگ در سوریه به هدف تروریستها تبدیل شد و گروه های مسلح القاعده مثل جبهة النصرة و کتائب عبدالله عزام و داعش با هفت بمبگذاری از ماه نوامبر سال پیش تا کنون، خواستار خروج حزب الله از جنگ سوریه شده اند.

    • بی برقی در لبنان

      دیروز مثل همیشه پیاده راه افتادم طرف خونه، بقول لبنانی ها با رنو یازده! (همون خط یازده خودمون). به سبب ترافیک و معطلی طولانی ایست بازرسی، جرات نمیکنم با ماشین برم سر کار.

      از جلوی بیمارستان رسول اعظم که رد شدم، با اینکه نگهبان هر روز صبح و ظهر میبینه که من رد میشم اما بازم منو بازرسی بدنی کرد. فکر کنم سطح اقدامات امنیتی رو بالا بردن. چون روزای قبل منو نمی گشتن.

      به خونه که رسیدم دیدم برق نیست. شش طبقه رو پیاده رفتم بالا. نفس آدم بند میاد. کل پیاده روی نیم ساعته یک طرف، پله بالا رفتن یک طرف. خصوصا اگر هر دوتا پسرم بغلم باشن!

      برقمشکل بی برقی در لبنان به سالهای قبل برمیگرده. بیشتر مناطق لبنان به غیر از مناطقی که توریستی محسوب میشه، جیره بندی برق دارن. جیره بندی مناطق ما به شکل زیر است. طوری برنامه ریزی شده که به اندازه 12 ساعت در روز برق داشته بشیم. مثلا ساعت 10 صبح تا 2 بعد از ظهر برق نیست، از 2 تا 6 هست، از 6 تا 12 شب نیست. 12 شب تا 6 صبح هست، 6 تا 10 نیست و.... روز بعد برعکس می شود.

    • زنده بودن مردگان و شهدا

      سید را در گوگل پلاس پیدا کرده بودم، از ریشیر مطالبش توسط دوستان حلقه های خودم. فالو اش که کردم نظر هم برایش میگذاشتم. تا اینکه متوجه شدم ایشان در لبنان است. برایش پیغام دادم و ایشان با نهایت تواضع، به یک ناشناسِ ندیده و نشناخته اجازه داد تا او را ببیند.

      سیدِ عزیز ما، هرچند مدتی پلاس را ترک کرد و بعد لبنان را هم ترک کرد اما همیشه برای من عزیز بوده و به یادش بوده ام.

      وقتی یک ایرانی برای درس یا کار به لبنان می آید نه تنها مشکلات غریب بودن و تنها بودن و ناشناس بودن را دارد بلکه مشکلات لبنان هم اضافه بر آن باید تحمل کند: گرانی و شلوغی و بی برقی و بی آبی و ...

      ماجرای زیر که سید در پلاس خود تعریف کرده مرا یاد داستانی از حضرت علامه طباطبایی انداخت. اول ماجرای سید را بخوانید:

      مدتی از حضورم در لبنان میگذشت که قرار شد خانواده هم به من ملحق بشن. به دلیل شرایط خاص ضاحیه، ترجیح دادیم برای اسکان، خونه ای کوچک در یکی از روستاهای جنوب اجاره کنیم؛ روستایی که محل شهادت بیش از 100 نفر از رزمندگان مقاومت اسلامی در طول سالهای اشغالگری صهیونیستها بود. فقط تنها نگرانیم، غربت و تنها موندن خانومم با سیدعلی سه ساله در اون روستای دورافتاده بود. چون من باید هر روز صبح مسیر 80 کیلومتری جنوب تا بیروت رو می اومدم و آخر شب برمیگشتم.
      بالاخره خانواده از راه رسیدند و بعد از توقفی کوتاه در بیروت سه نفری عازم جنوب شدیم. حس غریبی بر فضای روستا و خانه حاکم بود، و فکر تنها ماندن زن و بچه ام در آنجا خیلی برام آزاردهنده شده بود. کلید رو چرخاندم و در رو باز کردم و وارد خانه شدیم..

    • اعتراض در ضاحیه

      بیمارستان رسول اعظم که در بلوار فرودگاه و روبروی مطعم الساحه قرار دارد، مدتها است ورودی جلوی آن به سمت ضاحیه را به دلایل امنیتی بسته اند. روزی که جلوی رایزنی فرهنگی ایران انفجار شد، لاین مقابل را هم بستند تا کسی نتواند از داخل برج البراجنه خودش را جلوی بیمارستان برساند و منفجر کند. داشتم پیاده رد میشدم که عده ای از راننده ها و کسبه محل با نیروهای حفاظت درگیر بودند و داد و قال میکردند. میگفتند اینجا محله ماست و مغازه های ما. نمی شود راه را ببندید. حتی خود سید حسن هم بیاید قبول نمی کنیم.

      اعتراض در ضاحیهدو روز بعد هم عده ای در بیر حسن جاده را آتش زده اند و به بستن راه توسط المنار اعتراض دارند. در لبنان تا چیزی بشود جاده جلوی خودشان را با لاستیک آتش می زنند! اقلا نمی روند جلوی سازمان مربوطه! همان جلوی خانه یا محل کار خودشان آتش راه می اندازند!

      اسراییل ظاهرا نقشه هایش خوب پیش می رود. تضعیف قدرت نظامی حزب الله در سوریه، و تضعیف پشتوانه مردمی حزب الله در لبنان به سبب بالا رفتن تعداد شهدا و اقدامات امنیتی در ضاحیه.

    • انفجار در ضاحیه، هدیه ای از عرسال

      انفجار در بیرحسن

      همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. برای ما که به صدای تیر و ترقه عادت داریم خیلی غیرعادی نبود. اما صدای گنگ و بم انفجار که لرزش شیشه ها را به دنبال داشت قدرت تفکر را برای لحظاتی از آدم می گیرد. در همان یک ثانیه اول که صدای قوی و خفه ی انفجار را می شنوی و لرزش آنرا حس می کنی، به شیشه خیره می شوی و منتظر خرد شدن آن در صورتت هستی. تازه دود انفجار را می بینی که بلند شده و سریع حدس میزنی طرف سفارت کویت یا رایزنی فرهنگی ایران است. از جایم بلند می شوم. دو همکارم هم ناباورانه بلند می شوند و از پنجره بیرون را نگاه می کنیم. تازه بعد از چند ثانیه به خود آمده ایم و شروع می کنیم به صحبت و تحلیل و پیش بینی. همه شروع می کنند به تماس گرفتن با همسر و فرزندانشان تا از سلامت آنها مطمئن شوند. خانمی از همکاران چنان گریه می کند که گویا اطمینان دارد عزیزی را از دست داده. سعی می کنند آرام اش کنند و از او می خواهند صبر کند تا تماسی برقرار شود و خبری به دست آید. مشکل اینجاست که یک دقیقه بعد از انفجار به دلیل بالا رفتن ترافیک خطوط تلفن و موبایل و اینترنت، همگی تقریبا مختل شده اند. تماس پشت تماس. هرکسی سعی می کند از سلامت دیگران مطمئن شود.